وبلاگ شخصی

تیک تیک؛ از عقربه‌های ساحت مرموز!

شنبه ۱ شهریورماه ۱۴۰۴ است و تو چه می‌کنی پسرجان؟ از اضطراب نادیده شروع بخش روان‌پزشکی به خود می‌پیچی. نمی‌دانی چطور می‌شود. هیچ پیش‌زمینه‌ای نداری. تا آنجا که می‌توانی متمرکز می‌مانی. چاره دیگری نداری…

تعطیل بودن یکشنبه باعث شده هم‌گروهی‌ات را با خود نداشته باشی. این یعنی ترس روز اول را باید خودت به تنهایی تجربه کنی. چه می‌شود؟ وارد بیمارستان می‌شوی. بیمارستانی که برایت توأم با شادی و ناراحتی است، بیمارستانی که توأم با ترس و جرئت است، بیمارستانی که پر از خوف و رجاءست.

بین راه چه می‌شود؟‌ آیا مسیر را مستقیم از در ورودی طی می‌کنی؟ نه، ابتدای مسیر به طور خیلی اتفاقی اینترن مسئولت را می‌بینی. از او در مورد محل استقرار دفتر آموزش می‌پرسی، از او در مورد روزهای روان می‌پرسی. همه‌چیز برایت گنگ است. تو را چه شده که اینطور به خودت می‌پیچی؟

همراه او می‌روی. او می‌رود تا وسیله‌هایش را به پاویون انتقال دهد. تو می‌روی تا ترس‌هایت را در باغچه آن اطراف دفن کنی. از پاویون که خارج می‌شود، به همراه هم به سمت دفتر آموزش حرکت می‌کنید. از راه باریکی که قبلاً آن را پیموده‌ای، از مسیر غریبی که برایت آشناست، از گذرگاه دشواری که قبلاً آن را به راحتی پیدا کرده‌ای. پله‌ها را بالا می‌روید؛ دینگ، دینگ، دینگ، دینگ…

در ورودی به سمت بیرون باز می‌شود. وارد که می‌شوید، مسئول آموزش را می‌بینید. اینترن جلو می‌رود و با او گرم می‌گیرد. آنها قبلاً باهم آشنا شده‌اند. صحبت‌هایشان از جنس صمیمیت است. تو اما غریبه‌ای هستی که تازه، وارد این نقطه جغرافیایی شده. مات و مبهوت نگاه می‌کنی و آشنا می‌شوی، به‌سان کودکی که وارد دنیای ناشناخته‌ها شده باشد…

حدود ساعت ۷:۴۰ است و تو امضای ورودت را ثبت کرده‌ای. در لیستی که پر از خالی‌ست و بجز تو و اینترن مسئولت، توسط یکی دیگر از اینترن‌هایتان پر شده. بعد از این اتفاق، از خروجی سمت دیگر آموزش حرکت می‌کنید تا به محل برگزاری جلسه گزارش صبحگاهی رهسپار شوید…

وارد می‌شوید. با تنها ساکن آن سالن، سلاام و احوال‌پرسی می‌کنید. و تو روزهایی را به یاد می‌آوری، روزهای نه چندان دور، بلکه بسیار نزدیک. در آن حوالی، دو کولر گازی، یک پروژکتور، تعدادی صندلی به هم متصل، تعدادی صندلی منفرد، یک دستگاه کامپیوتر، یک پرده نمایش، یک تخته وایت برد و تعداد اندکی چیزهای دیگر می‌بینی. به هر جزئیاتی توجه می‌کنی بی‌آنکه اختیاری در کار باشد. انگار که ذهنت بخواهد از سَر و سِرّ چیزی سردربیاورد. اینجا چیزی نیست پسرجان! باید به خودت بیایی…

کمی بعد، کلاس رفته‌رفته جمعیت خوبی را به خود می‌بیند. کمی بعدتر، استادتان می‌آید. افتخار آشنایی با ایشان به دوران فیزیوپات برمی‌گردد. همان روزهایی که محیط این بیمارستان را برای اولین‌بار تجربه کردی. از چهره‌های پر از سوال‌تان، اینطور برداشت می‌شود که توضیح لازم دارید. استاد هم توضیح می‌دهد. از شرایط اینجا می‌گوید، از مقدمات می‌گوید، از موخرات می‌گوید. چقدر خوب که چنین می‌گوید، چرا که تو در این ساعات به این توضیحات اولیه عمیقاً نیاز داری، آری…

بعد از به انتها رسیدن کلاس ایشان، صحبت‌هایی میان‌تان درمی‌گیرد. از آن صحبت‌های همیشگی انتخاب روتیشن و چینش کشیک و… گوش می‌دهی و سعی می‌کنی تصمیم بگیری. در انبوهی از ناشناخته‌ها غوطه‌وری. کاش طنابی پیدا کنی که خودت را زودتر بیرون بکشی…

کمی بعد، مسئول آموزش می‌آید. می‌آید تا درباره نحوه آمدوشد برایتان بگوید. می‌گوید تا ذهن پریشانت را کمی نظم دهد. کمی بعد، او رفته است و استاد دیگرتان به کلاس وارد شده است. نگاه می‌کنی. سعی می‌کنی متمرکز بمانی. چقدر اینجا همه‌چیز – خصوصاً در جزئیات – متفاوت است…

کمی بعد، صحبت‌های استادت تمام شده و تو مشغول صحبت هستی، با یکی از هم‌کلاسی‌هایت. سعی می‌کنی خوب گوش کنی. امروز اینجایی تا خوب گوش کنی پسرجان، آری…

به سمت ساختمان بخش مردان حرکت می‌کنی. می‌روی تا کمی با محیط آنجا آشنا شوی. می‌روی تا با واضح شدن تصاویر، از اضطرابت کم کنی. از میان یک راه باریک عبور می‌کنی. راه باریکی که جنب ورودی بخش زنان قرار گرفته؛ بخش روان‌پزشکی زنان. در سمت راستش حائل نارنجی‌رنگی را می‌بینی که سر به فلک کشیده و در سمت چپش، دیوار بخش مردان قرار گرفته. سرتاسر مسیر نیز با پوشش گیاهی سبز پر رنگی پوشیده شده. انقدر که نور خورشید در انتهای مسیر، تازه می‌تواند خودنمایی کند. تو در این مسیر تنها هستی. به در ورودی می‌رسی. نگهبان بخش را می‌بینی. از وی اجازه می‌گیری و وارد می‌شوی. چقدر اینجا همه‌چیز عجیب است…

به اتفاق چند تن دیگر، به سمت ایستگاه پرستاری می‌روید. به گرمی از شما استقبال می‌شود. از این استقبال گرم تشکر می‌کنی و از محل استقرار پرونده‌ها می‌پرسی. طبقه اسناد را نشانت می‌دهند. می‌روی و پرونده تخت‌هایی که تو مسئولشان هستی را برمی‌داری. شروع به خواندن می‌کنی. بیمار آقای…

کمی که از پرونده سر در می‌آوری، به سمت تخت بیمارت حرکت می‌کنی. کسی آن اطراف نیست. گویا زمان صرف ناهار بوده و به این منظور اتاق را ترک کرده‌اند. تو هم به سمت نماینده اینترن‌هایتان می‌روی تا کمی از او درمورد احوالات اینجا بپرسی. خیلی غریب است، با اینکه از صبح سعی کرده‌ای تنها و تنها متوجه درست شنیدن باشی باز هم سردرگم هستی، عجب!

می‌روی و پرونده را نشانش می‌دهی و او با روی باز برایت توضیح می‌دهد. توضیح می‌دهد از سوالاتی که باید بپرسی، از حالات چهره‌ای که باید ببینی و از شرایطی که باید متوجه‌اش باشی. در همین حین بیماری می‌آید و چیزی از روی زمین برمی‌دارد و می‌رود. تو هم فقط نگاه می‌کنی. در حالی که با اینترن در حال صحبت هستی، آن بیمار برمی‌گردد، آن شیء را به زمین می‌کوبد تا بشکند! خودش می‌گوید برای این‌کار دلیل دارد. و تو هاج و واج نگاه می‌کنی. در چهره‌اش خوش‌بینی نمی‌بینی. به یاد یکی از شعرهای جناب عراقی می‌افتی. همه‌چیز اینجا برایت جدید است، قبلاً این محیط را تجربه نکرده‌ای…

زمان می‌گذرد. بالاخره اولین یادداشت‌های بخش روانت را درون پرونده بیماران ثبت کرده‌ای. کمی از حیرانی‌ات کم شده اما هنوز تا هضم شرایط مسیر، باقی مانده. از اینترن‌ات اجازه خروج می‌گیری، به حیاط می‌روی و رویدادهای روز را با خودت مرور می‌کنی. در گوشه‌ای نشسته‌ای و با چند نفر از دوستانت صحبت کرده‌ای. به خودت که می‌آیی، متوجه زمان می‌شوی. تو کارهای دیگری برای پرداختن داری. به دیوار که می‌نگری، متوجه فریاد بی‌صدای ساعت می‌شوی. دیگر وقت رفتن است پسرجان و باید پرده افکارت را از میان برچینی…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *