
خرم آن روز؛ از هزار حرف گفتنی…
برداشت اول؛ هنوزش نفسی میآید… دوشنبه است. ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵. تابستان هم شورَش را درآورده. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده ولی استخوانت مغزپخت میشود. امروز روز کشیک است. باید زودتر خود را به بیمارستان برسانم. حدود ساعت ۷:۳۰ صبح در حال حرکت بین طبقات بیمارستان هستم. از طبقه اول –








