وبلاگ شخصی

خرم آن روز؛ از هزار حرف گفتنی…

برداشت اول؛ هنوزش نفسی می‌آید…

دوشنبه است. ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵. تابستان هم شورَش را درآورده. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده ولی استخوانت مغزپخت می‌شود. امروز روز کشیک است. باید زودتر خود را به بیمارستان برسانم. حدود ساعت ۷:۳۰ صبح در حال حرکت بین طبقات بیمارستان هستم. از طبقه اول – بخش جراحی قلب یا به اصطلاح Open Heart – شروع می‌کنم. کاغذبازی‌های این طبقه باقی‌مانده. بعد از آنجا به سراغ Post-Cath می‌روم. شماره‌ای را هم به ایستگاه پرستاری اعلام می‌کنم که اگر کاری پیش آمد، دوباره برگردم.


برداشت دوم؛ رزیدنت کشیک

حدود ساعت ۸:۱۵ صبح است. در طبقه هفتم در حال حرکت هستم. از پله‌های اضطراری، به سمت راست، کمی پیاده‌روی و سپس به سمت چپ. اینجا ورودی CCU-A است. درست در مقابل آن در سمت راست، CCU-B قرار گرفته. در این طبقه هم، بخشی از کاغذبازی‌های قبل از آنژیوگرافی باقی‌مانده. کمی بعد حدود ساعت ۸:۴۰، در اورژانس هستم. رزیدنت‌مان را نمی‌بینم. به سراغ پرونده بیماران می‌روم تا موارد قلبی را بشناسم. چهار بیمار قبلاً توسط رزیدنت تعیین‌تکلیف شده‌اند اما برگ شرح حال وجود ندارد. از آنجا که پرونده نباید ناقص به مقصد برسد، می‌روم و پرسیدن سوال را آغاز می‌کنم. به بیمار چهارم که می‌رسم، رزیدنت‌مان هم می‌رسد. سلاام و احوال‌پرسی مختصری شکل می‌گیرد. اولین مواجهه‌ام با وی، روز مورنینگ بود. زمانی که با دیدن کاور اسلایدهای ارائه، گفتگوی دوستانه کوچکی بین‌مان شکل گرفت. مثل کشیک قبل، مدت زمان کوتاهی زمان لازم بود تا شناخت نسبی شکل بگیرد. خوشبختانه رزیدنت‌های روتیشن قلب، همگی خوش‌اخلاق هستند. ایشان هم مستثنی نیست. مدتی بعد، تماس‌هایی از بخش به رزیدنت شکل می‌گیرد. کارها شدت گرفته‌اند. اینترن دوم کشیک به گروه ملحق می‌شود. او در اورژانس می‌ماند و من به سمت بخش می‌روم. کمی بعد، رزیدنت هم اینجاست. اینجا بیمارانی را می‌بینم که اولین‌بار آنها را در اورژانس هم دیده‌ام. بعد از مدتی، خلاصه پرونده یکی از آنها را برای ترخیص تکمیل می‌کنم.


برداشت سوم؛ مشاوره داخلی و دیگر هیچ!

چند دقیقه سکون در بخش حکم‌فرما می‌شود. مدتی می‌گذرد. از میانه ایستگاه پرستاری عبور می‌کنم تا برای بیمار تخت شماره سه، مشاوره داخلی بنویسم. مشاوره از جهت تنظیم میزان قند خون. طولی نمی‌کشد که اتندینگ محترم داخلی خود را به این طبقه رسانده و از من در خصوص داروهای بیمار می‌پرسد. انقدر مشغول کاغذبازی بوده‌ام که یک لحظه فراموش می‌کنم. فراموش می‌کنم و شرمنده می‌شوم. استاد که برای ویزیت سراغ بیمار می‌روند، به همراهشان می‌روم و آنجا جزئیات را به خاطر می‌آورم. به استاد می‌گویم وی نه تنها دارو مصرف نمی‌کرد، بلکه در روز پذیرش در اورژانس در حال نوشیدن آب هویج رویت شد :”) سپس به همراه استاد به سمت ایستگاه پرستاری حرکت می‌کنم. در حین اینکه استاد در حال مکتوب‌کردن جزئیات ویزیت بیمار است، می‌روم و با گلوکومتر قند خون بیمار را اندازه می‌گیرم. دستگاه عدد ۲۲۱ میلی‌گرم در دسی‌لیتر را نمایش می‌دهد. نتیجه را برای استاد بازگو می‌کنم. مشاوره به پایان می‌رسد. بعد از گذشت چند دقیقه، استاد خداحافظی کرده و رفته‌اند. کمی بعدتر، در CCU-B مشغول بررسی پرونده یکی از بیماران هستم. پس چرا کاغذبازی‌های امروز به پایان نمی‌رسد؟ :”)

حدود ساعت ۱۲:۳۰ در پاویون هستم. در این بین دوباره برای تکمیل پرونده تعدادی از بیماران به بیمارستان می‌روم و برمی‌گردم. مدتی به خواندن مشغول می‌شوم. کمی چشم‌ها را می‌بندم. با صدای تلفن از خواب بیدار می‌شوم. حدود ساعت ۵:۳۰ عصر شده. حرکت می‌کنم. دوباره در اورژانس هستم. اتندینگ طب اورژانس‌مان را با لبخندی بر لب می‌بینم که به یکی از پرستاران به شوخی می‌گوید: “به ما حمله شده؟” طی یک ساعت حدوداً ۱۲ بیمار جدید پذیرش شده‌ :”) پرستار بخش از تریاژ دلخور می‌شود. تماسی می‌گیرد و گزارش وضعیت می‌دهد. پس از مدتی، بیمار جدیدی در بخش پذیرش نمی‌شود. کمی روی تک‌صندلیِ نیازمندِ تعمیر اورژانس که کسی سراغش را نمی‌گیرد، استراحت می‌کنم. بقیه صندلی‌ها همگی مشغول هستند. فقط این یکی مانده. زمان می‌گذرد. همینکه می‌خواهم به سمت پاویون حرکت کنم، رزیدنت‌مان تماس می‌گیرد. خوشبختانه دیگر هم او مرا شناخته و هم من او را. نیازی به زمینه‌چینی‌های اولیه نیست. می‌گوید که یکی از بیماران بستری در بخش جراحی قلب، درد قفسه سینه پیدا کرده و لازم است به او سر بزنم. به فاصله چند دقیقه بعد، در ایستگاه پرستاری بخش جراحی قلب هستم. خوشبختانه نوار قلب جدید بیمار، تغییرات زیادی نسبت به نوار قبلی ندارد اما، بیمار درد دارد. تماس می‌گیرم و آنچه از احوال بیمار دیده و شنیده‌ام را برای رزیدنت‌مان توضیح می‌دهم. او می‌گوید تا چند دقیقه بعد خود را می‌رساند. همینکه می‌رسد، دستور انتقال بیمار به CCU صادر می‌شود…

بعد از گذشت مدت‌زمان کوتاهی، اوضاع نسبتاً آرام شده. از رزیدنت‌مان می‌پرسم که اگر کاری وجود ندارد، طبقه یک را ترک کنم. می‌گوید که از حاد یک اورژانس تماس گرفته‌اند. گویا تعداد بیماران جدیدی پذیرش شده‌اند. به اتفاق او و اینترن دوم کشیک به سمت اورژانس حرکت می‌کنیم.


برداشت چهارم؛ اولین دستور (رسمی) پزشکی

در اورژانس، تعدادی بیمار جدید پذیرش شده‌اند. به سراغ یکی از آنها می‌روم. ساکن تخت هفتم است، درست روبه‌روی تِرالی ایستگاه پرستاری. می‌روم و سوال‌پرسیدن را آغاز می‌کنم. بیمار مرد میانسالی‌ست که تنگی نفس امانش را بریده. درد قفسه سینه را گزارش نمی‌کند اما، کاهش صدای ریه و ادم اندام تحتانی به چشم می‌آید. گویا Overload مایع پیش آمده. رزیدنت‌مان می‌گوید بعد از اینکه شرح حال بیمار را تمام کردم، بروم و دستورات اولیه را بنویسم. در همان بین، گروه رزیدنت‌های داخلی را می‌بینم که برای مشاوره و ویزیت‌هایشان در اورژانس هستند. با رزیدنت‌مان خوش‌وبش می‌کنند. آخر می‌دانی چیست؟ او مدتی پیش، طبق آیین‌نامه‌های تحصیلی موجود، سال یک قلب را در قالب روتیشن‌های داخلی گذرانده است و باهم آشنا هستند. در آن بین، رزیدنت سال سوم داخلی را می‌شناسم. شناختم از او به مقطع کارآموزی و یکی از اولین ارائه‌هایم برمی‌گردد (+). آن زمان او تازه سال یک بود. با همه خوش‌وبش می‌کند و می‌گوید تنها ۲۵ کشیک از دوران تحصیل دستیاری داخلی‌اش باقی‌مانده. کمی بعد، نوشتنم را تمام می‌کنم. خودکارم با آخرین خطِ شرحِ حالِ بیمار تمام می‌شود. تمام شدن خودکار، دست‌مایه گفتگوی طنزگونه‌ای با رزیدنت‌مان می‌شود. خودکار دیگری را که همراهم است، خارج می‌کنم. مثل اینکه جداً باید برگه دستورات پزشک را پر کنم :”) البته این “باید” با بایدهای دیگر تفاوت دارد. رزیدنت‌مان قصد دارد این کشیک بدون آموزش به انتها نرسد. او لطف دارد. به همراه او به اتاق ایزوله سمت راست حاد یک می‌رویم که در حال حاضر بیماری در آن بستری نیست. شروع می‌کنیم. یکی از اولین‌بارهایی‌ست که برای خط‌به‌خط یادداشت‌هایم، با رزیدنت سوال و جواب شکل می‌گیرد. هر آمپول، هر قرص، هر دستور. جالب اینجاست که وی از صبح امروز، با سرماخوردگی دست‌به‌گریبان است و به سختی خود را سرپا نگه داشته است. حال در کمال آرامش، سمت چپ من روی تخت نشسته و برای هر خط یادداشت، ابتدا از من سوال می‌پرسد و بعد خودش جمله را تکمیل می‌کند. خستگی تمام کاغذبازی‌های روز، محو می‌شود. تمام و کمال. عجب کشیکی می‌شود :)) مدتی می‌گذرد. کار به اتمام می‌رسد. اجازه پیدا می‌کنم که اورژانس را ترک کنم. از سمت دربِ سمتِ آزمایشگاه حرکت می‌کنم. خاطراتی مرور می‌شود اما ذهنم مشغول چند ساعت گذشته است. دیگر به حیاط بیمارستان رسیده‌ام و نمای ساختمان درحال ساختی را روبه‌رویم می‌بینم. خاطراتی مرور می‌شود. چه لحظاتی که گذشتند…


برداشت پنجم؛ از کشیک به کشیک

سه‌شنبه ۲۳ تیرماه ۴۰۵ و کشیک دو تا مانده به آخر است. درخشش مهتاب بر فروغ آفتاب غالب شده. کمی خسته‌ام. خستگی جسمی. این روزها بسیار متراکم بوده‌اند. به سبب تعداد نه‌چندان زیادمان، هفته‌ای دو تا سه روز را کشیک داشته‌ایم. بعضی برایمان مفید بوده و بعضی جز کاغذبازی‌های بیمارستانی، نکته قابل توجهی نداشته است…


برداشت ششم؛ از مشاوره‌ها

در بخش حاد دوی اورژانس هستم، در انتهای سمت چپ ایستگاه پرستاری. جایی که اتاق ایزوله قرار گرفته. برای بیمار – که خانم مسنی است – مشاوره داخلی و قلب درخواست شده است. مشاوره داخلی (از بابت مسائل داخلی!؟) و مشاوره قلب از جهت تغییرات نواری. می‌روم و پرونده بیمار را پیدا می‌کنم. گزارش مختصری از استفراغ و مدفوع خونی وجود دارد. می‌روم و سوال می‌پرسم. شرح حالی که ارائه می‌شود، چندان منطبق با بیماری‌های قلبی نیست. راجع به اینکه آزمایش‌های بیمار آماده شده یا نه، مورد سوال واقع می‌شوم. می‌گویم می‌روم و بررسی می‌کنم. آزمایش گازهای خونی (VBG) بیمار آماده شده. اسیدوز تنفسی بروز پیدا کرده. مکانیسم‌های داخلی هم جبرانش نکرده‌اند. بقیه آزمایش‌ها آماده نیستند. می‌روم و نتیجه فعلی را برای همراه بیمار توضیح می‌دهم. بعد از گذشت چند دقیقه، گوشه‌ای ایستاده‌ام و سعی می‌کنم نوار قلب بیمار را بخوانم. تغییراتی دارد اما به نظر بیشتر ثانویه به مسائل داخلی بیمار باشد تا مسائل قلبی. شرح حال بیمار را تکمیل می‌کنم. تلفن زنگ می‌خورد. باید به سمت مقصد دیگری حرکت کنم.

ساعت ۱۰:۲۸ شب است. در گوشه‌ای از اورژانس هستم، در اتاق احیا (CPR). بیمار جدیدی پذیرش شده. متخصص طب اورژانس برایش مشاوره قلب درخواست داده. گویا تغییرات نوار قلب دیده‌اند. خود را به آنجا می‌رسانم. نوار بیمار تغییر دارد اما شرح حال بیمار با مسائل قلبی قابل انطباق نیست. درد شکم غالب است. مدارک بیمار را می‌بینم. در سونوگرافی بیمار، شواهدی مشکوک به التهاب کیسه صفرا یا همان Acute Cholecystitis گزارش شده. تیم جراحان از راه می‌رسند. در همین اثنا، مدارک قبلی بیمار را هم برایمان می‌آورند. تغییرات نوار بیمار جدید نیست. بیمار کاندید مداخله جراحی می‌شود. دیگر با قلب کاری ندارد. رزیدنت‌مان از بیمار بخش حاد دو می‌پرسد. برایشان می‌گویم. بعد از گذشت دقایقی، او می‌رود تا بیمار را از بخش قلب ترخیص کند.

ساعت ۱۱:۳۸ شب است. در حاد یک اورژانس هستم. درحال نوشتن مشاوره. مشاوره‌ای بعد از اخذ شرح حال. شرح حالی از بیماری با مشکلات به‌ظاهر قلبی. در حین معاینه، شکم بیمار غیرطبیعی به‌نظر می‌رسد؛ انگار که اندازه ارگانی در داخل شکم، بزرگتر از حد طبیعی باشد. رزیدنت قلب‌مان هم از راه می‌رسد. به‌نظر می‌رسد معاینه را درست انجام داده‌ام. او با اشاره تایید می‌کند. مشکل قلبی بیمار قابل توجه نیست. قرار بر این می‌شود که برگ مشاوره جراحی برای این بیمار را تکمیل کنم. این مورد، دومین مشاوره جراحی این کشیک در طی حدود یک ساعت محسوب می‌شود. امشب چه شبی است…


برداشت هفتم؛ با خود می‌گویم…

ساعت حدود ۱۲ شب است. کارهایم را انجام داده‌ام و بابت صرف شام از رزیدنت‌مان اجازه گرفته‌ام که به سمت پاویون حرکت کنم. با سرعتی حرکت می‌کنم که شبیه به دویدن است تا راه رفتن. ناخودآگاه این کار را انجام می‌دهم. حواسم نیست. توجه ندارم. به خودم که می‌آیم، توقف می‌کنم و در گوشه‌ای از حیاط می‌نشینم، روبه‌روی فواره‌ای که سکوت شب را به زیبایی می‌شکند. به قدم‌هایی که از کنارش گذشتند فکر می‌کنم. ناخودآگاه به عزیزترین‌هایم فکر می‌کنم؛ به خانواده‌ام، به معلم‌هایم، به دوستانم. به عزیزترین استادهایی فکر می‌کنم که وجود این بیمارستان، زمینه را برای آشنایی با آنها مهیا کرد. ناخودآگاه با فکر اینکه روزی آنها نباشند و من نبودشان را درک کنم، وجودم سست می‌شود. کاش اگر قرار است چنین شود، من به جای آنها نباشم. نمی‌دانم، شاید شرایط ملتهب روزهایمان باعث شده قلمم اینطور حرکت کند. هرچه که هست، می‌دانم جز محبت نیست. به رزیدنت‌ها، اینترن‌ها، استاژرها و بعضاً دوستان علوم پایه خود فکر می‌کنم. خصوصاً دوستان مقطع کارآموزی دوره اخیر. چقدر کمک‌شان برایم خستگی‌زدا بود. چقدر هم‌صحبتی با آنها آموزنده بود. به همه فکر می‌کنم. از دیروز تا امروز. چقدر اینجا باهم خاطره پیدا کردیم. چقدر این خاطرات، روزهایی، آمدن به بیمارستان را برایمان سخت کرده. چقدر خاطراتی، شوق رسیدن به این بیمارستان را برایمان دوچندان کرده. چقدر گریه و خنده، حزن و سرور، یأس و امید در برگ‌برگ دفترچه خاطرات روزهایش طنین‌انداز شده…

اینجا چقدر لحظه‌های متفاوتی را به خود دیده است. چقدر خنده و چه بسیار گریه. چقدر روزهایی غریب بوده‌اند. چقدر روزهایی قریب بوده است. چه صحبت‌هایی که در جای‌جای بیمارستان، در میان درختان، میادین، ساختمان‌ها و صندلی‌های این حیاط شکل گرفته. ناخودآگاه به این فکر می‌کنم که ممکن است در آینده، کسی از اینجا بگذرد، درحالی که این یادداشت را خوانده است. پس خطاب به او – از گذشته به آینده – می‌گویم؛ ای آنکه از زمین و قدم‌گاه نازک این محیط می‌گذری، بدان که دل‌های زیادی، امیدوارانه بر آن قدم نهاده‌اند به امید آنکه کوچکترین کمکی، لبخندی و یا آرامشی را به دیگری هدیه کنند. حال آنکه تو در آینده آنها سیر می‌کنی و آنها جزئی از گذشته تو هستند، کاش دمی از آنها یاد کنی. اینجا از ازل بودنش، مهد امید و امیدواری بوده است…


برداشت هشتم؛ درس معلم

روز کشیک هشتم روتیشن قلب است؛ جمعه بیست و هشتم تیرماه یک هزار و چهارصد و پنج. کاغذبازی‌های معمول صبحگاهی به انجام رسیده و از طبقه هفتم به سمت همکف حرکت می‌کنم تا به اورژانس برسم. طبق معمول، آسانسورهای ساختمان خسته‌تر از آن هستند که بخواهند هفت طبقه را به سرعت بالا بیایند. می‌توانی با هربار فشردن کلید آسانسور، صدایشان را بشنوی؛

“هفت طبقه؟ شوخیت گرفته؟!”

پس طبیعتاً از سمت راه‌پله اضطراری حرکت می‌کنم تا سریع‌تر به مقصد برسم. در بین راه، استاد عزیزی را در کنار یکی از رزیدنت‌هایمان می‌بینم. قبل‌تر در یادداشتی از روز فوق‌العاده‌ای که در حضورشان در طی روزهای روتیشن بیهوشی تجربه شد، اشاره کرده‌ام (+). ایستادم و سلاام کردم. معمولاً اساتید گرفتاری‌های زیادی را در محیط بیمارستانی تجربه می‌کنند. از همین جهت فکر نمی‌کردم مکالمه‌ای طولانی شکل بگیرد. اما همه‌چیز متفاوت بروز پیدا کرد. استاد با لبخندی فراموش‌نشدنی، سلاام و احوالپرسی کرد. چند دقیقه بعد، از اینکه کجا هستم، مورد سوال واقع شدم و با گزاره “قلبم استاد” پاسخ دادم. استاد ابتدا فکر کرد وارد مقطع رزیدنتی شده‌ام. لبخند زدم و گفتم “اینترن قلبم استاد!” :)) استاد بسیار صمیمی برخورد کرد و من خجالت‌زده شدم. کمی بعد، استاد از اینکه می‌خواهم چه‌کار کنم و برنامه‌ام چیست، سوال پرسید. من هم با گزاره “دارم بین رزیدنسی‌های مختلف می‌چرخم استاد” پاسخ دادم. لبخندی بر چهره استاد شکل گرفت. فراموش‌نشدنی بود. کاش آن لحظه می‌توانستم از چهره استاد تصویری ثبت کنم. مکالمه ادامه پیدا کرد تا اینکه استاد سوال دیگری را مطرح کرد؛ “جراحی دوست نداری؟” در آن لحظه، افکار قبلی در ذهنم غوطه‌ور شد. ناخودآگاه با لبخندی بر لب ‌گفتم؛ “نمی‌دونم استاد” و استاد از لحن من به خنده افتاد. استاد با همان لبخند و درحالی که باهم خداحافظی می‌کردیم، به رزیدنت‌مان گفت؛ “بابا با این بچه‌ها صحبت کنین، بلکه یه تعداد اومدن جراحی. به‌ خدا ما انقدرم بد نیستیم”. عجب مکالمه‌ای :)) برایم باورپذیر نیست که این مکالمه با اتندینگ جراحی‌مان تا اینقدر صمیمی پیش رفت. به یاد آن بیت معروف افتادم؛

با لبخندی بر لب مسیر را ادامه دادم. هنوز تا طبقه همکف دو طبقه فاصله داشتم…


برداشت نهم؛ تجارب زیسته

بعد از تمام شدن نواقص روزهای قبل، فرصتی حاصل می‌شود تا رزیدنت‌مان از دانسته‌هایش برایم بگویم. روزهای قلب برایم – خصوصاً به واسطه حضور اساتید و رزیدنت‌هایش – از شیرین‌ترین روزهای تجربه‌شده به حساب می‌آیند. رزیدنت امروزمان هم مرد جوانی است که فاصله کمی تا شروع سال سوم تحصیلش دارد. او همان کسی‌ست که قبل‌تر به مکالمه طنزگونه‌مان در ابتدای روزهای قلب اشاره کردم. خوشبختانه کشیک‌هایم با او، کم‌تعداد نیست. فاصله سنی کم با او و نیز اینکه برادری دارد که حدوداً هم‌رده با ما درحال تحصیل است، باعث می‌شود بتوانم خیلی از دغدغه‌هایم را راحت‌تر با او در میان بگذارم. او می‌شنود. با حوصله می‌شنود. وقتی صحبت‌های وی در خصوص بیماران به انتها می‌رسد، از تجاربش راجع به دستیاری و معیارهای انتخاب می‌پرسم. صحبت‌هایمان طولانی می‌شود. روی دو صندلی انتهایی و سمت چپ ایستگاه پرستاری مستقر شده‌ایم و صحبت می‌کنیم. کمی بعد، به‌واسطه نیاز دوستان دیگر به آن دو صندلی و با توجه به اتمام نسبی کارها، به سمت پاویون حرکت می‌کنیم. صحبت‌هایمان تا انتهای مسیر ادامه پیدا می‌کند. از بابت پرحرفی‌ام عذرخواهی می‌کنم. با روی گشاده پاسخ می‌دهد. دیگر به پاویون رسیده‌ایم و باید موقتاً خداحافظی کنیم. مثل اینکه تا مدتی، کاری وجود ندارد.


برداشت دهم؛ مورنینگ با آمیلوئیدوز!

ساعت ۶:۲۸ شب است. تلفن زنگ می‌خورد. باید به سمت اورژانس حرکت کنم. هنوز مورد جالبی برای مورنینگ فردا پیدا نشده. بین بخش‌های مختلف اورژانس و طبقه هفتم جستجو می‌کنم. فایده‌ای ندارد. مقاله‌ای پیدا می‌کنم. کیس‌ریپورت است. با موافقت رزیدنت، قرار می‌شود همان را به فرمت پاورپوینت روزهای مورنینگ تبدیل کنم تا ارائه دهم. دیگر وقت رفتن است. تا صبح زمانی باقی‌نمانده…


برداشت یازدهم؛ به وقت قدرشناسی

یکشنبه ۲۸ تیرماه ۴۰۵ است؛ نهمین و آخرین کشیک روزهای قلب. باید از شب در اورژانس باشم. ساعت ۸:۲۷ شب با هم‌کشیک روز تماس می‌گیرم. هنوز خبری نیست. این مکالمه درحالی شکل می‌گیرد که روی یک صندلی، درست روبه‌روی بوفه بیمارستان، در تاریکی شب نشسته‌ام و محو تماشای فواره‌های وسط حیاط هستم. ساعت ۹:۲۳ شب می‌شود. رزیدنت‌مان تماس می‌گیرد. قرارمان ۱۰ دقیقه دیگر در CCU است. از اورژانس حرکت می‌کنم. خیلی به سرعت هم این کار را انجام می‌دهم تا دیرتر از وی نرسم. حدوداً ۱۶ دقیقه بعد، از هم‌ورودی روتیشن دیگر پیامی دریافت می‌کنم. می‌گوید یک نفر را درحالی که “خیلی عجله داشت” در حال عبور از اورژانس دیده است. با گزاره “احتمالاً همینطور بوده” پاسخ می‌دهم. در همین حین، به همراه رزیدنت در حرکت هستم تا باهم دِسیله بیماری را که روزی او را در اورژانس دیده‌ام، از موضعش خارج کنیم. خوشبختانه کشیک امروز را هم با همان رزیدنت کشیک قبل هستم و می‌توانم راحت سوال‌هایم را از او بپرسم. بله، خوشبختانه هنوز سوال دارم :”) بعد از رسیدگی به کار چهار بیمار، به ترتیب به سمت بخش جراحی قلب – واقع در طبقه اول – و اورژانس – واقع در همکف – حرکت می‌کنیم. بعد از مدتی، انقدر مشغول شده‌ام که رزیدنت رفته است و نمی‌توانم پیدایش کنم. اطلاعات مورنینگ فردا را بعد از موافقت او، جمع‌آوری می‌کنم تا برای ارائه‌دهنده روز آتی ارسال کنم. بعد از گذشت دقایقی، چندین بیمار دیگر پذیرش می‌شوند. برگه اخذ شرح حال تمام می‌شود. خود را به اتاقی با پنجره‌های شیشه‌ای – که بین بخش حاد یک و دو قرار گرفته – می‌رسانم. از موجودی کاغذها می‌پرسم و اجازه پیدا می‌کنم که وارد شوم و آنچه مورد نیاز است را بردارم. همین کار را انجام می‌دهم و چند دقیقه بعد، بعد از پر کردن جایگاه کاغذهای ایستگاه پرستاری، به سراغ تکمیل پرونده بیمار دیگری می‌روم. بخش حاد دو را در همین حین بسته‌اند. گویا آنجا هم با ساس درگیر شده! تخلیه‌اش کرده‌اند تا مورد ساس‌زدایی قرار گیرد :”)

کمی بعد از اینکه کارهایم در بخش حاد یک به اتمام رسیده، با صحبت با رزیدنت‌مان، به سمت حاد سه حرکت می‌کنم. گویا بیماری آنجا مورد مشاوره قلب واقع شده. می‌روم تا کار خود را انجام دهم. در ایستگاه پرستاری، تبلت یکی از کادر بیمارستان در حال پخش فینال جام جهانی ۲۰۲۶ است؛ تقابل اسپانیا و آرژانتین. ساعت حدوداً ۱:۱۵ بامداد، با گل اسپانیا ایستگاه پرستاری – کمی تا حدی – منفجر می‌شود. بیماران هم – کمی تا حدی – پیگیر مسابقه هستند. من همزمان، درحال رفت‌وآمد بین ایستگاه پرستاری و بیمار تخت انتهایی از سمت راست هستم. چقدر بیمارستان عجیب است! کجا می‌توان این همه تجربه متفاوت را در یک محیط تجربه کرد؟ یکسو شادی تا مرز انفجار، یکسو آرامش مراقبت‌های ویژه، یکسو استرس و دویدن‌های اتاق احیا و…

بعد از مدتی هم کار من به پایان رسیده و هم بازی فینال با برد اسپانیا. رزیدنت‌مان من را – به اصطلاح – “آف” می‌کند تا به سمت پاویون حرکت کنم. ساعت ۱:۴۷ بامداد است. صدای فواره‌های وسط حیاط، سکوت شب را شکسته اما هم‌صحبتی اجزای این اتمسفر – شب با سکوتش و فواره با حرف‌هایش – لحظه‌ای توقف بر روی صندلی روبه‌روی حوض را لذت‌بخش جلوه می‌دهد…


برداشت دوازدهم؛ از واپسین روزهای روتیشن قلب

آخرین کلاس نوار قلب روتیشن قلب به اتفاق دوست عزیزی، توسط یکی از اساتید عزیز این دوره – در سه‌شنبه ۳۰ تیرماه ۴۰۵ – به سرانجام می‌رسد. استادی که از نیمه ماه، روزهایمان را در روتیشن وی گذراندیم و از راندهایشان، هم‌صحبتی با ایشان و گفت‌وگوهای دوستانه استاد و شاگردی با وی بسیار خاطره پیدا کردیم و این خاطرات شیرین با ثبت چند تصویر یادگاری در آخرین لحظات کلاس، ماندگار شد… عجب روزهایی :))

*****

صبح چهارشنبه ۳۱ تیرماه باید به اتفاق دوست عزیزی، بابت امتحانی به بیمارستان دیگری – غیر از بیمارستان فعلی – برویم. اجازه‌هایمان را قبل‌تر از استاد و رزیدنت روتیشن‌مان گرفته‌ایم. امتحان اول ساعت ۹ صبح اعلام شده و امتحان دیگر، ساعت ۱۲ ظهر. به بیمارستان اول که وارد می‌شویم، آن دوست عزیز بر انتهایی‌ترین صندلی اتاق سایت کتابخانه مستقر می‌شود و من هم روی صندلی کناری‌اش. مدتی زمان هست تا مطالبی را باهم مرور کنیم. در همین حین، اعضایی از گروه‌هایم را می‌بینم. این “هایم” ضمیر مِلکی نیست. بهتر می‌دانید چه می‌گویم. گروه مقطع کارآموزی در روتیشن چهار نفره‌مان و گروه روزهای فیزیوپات و ایام جزوه‌نویسی. گروه دوم طی بازه زمانی کوتاهی، شاهد افزایش تعداد اعضا بود و بین خودمان آن را با اصطلاح نسل اول و نسل دوم خطاب می‌کردیم (+). تمام خاطرات آن روزها زنده شدند. با اینکه همیشه سعی می‌کردم از کار گروهی در دانشکده استقبال کنم اما، مدتی‌ست که عملاً فرصتش را پیدا نمی‌کنم. برای گروه‌ها – یا شاید به اصطلاح بهتر، تیم‌ها – یِ اخیر، زمان خوبی را کنار گذاشته بودم. اقتضای زمان و مشغله هر کدام‌مان، این فرصت را به تدریج محو کرد و برنامه ذهنی جلسات انتهایی، ذهنی باقی‌ماند و عملاً هیچ‌گاه برگزار نشد. بعد از آن هم، به تدریج فعالیت‌ها انفرادی شد و فعالیت‌های گروهی، جسته‌وگریخته انجام می‌شد. همه این‌ها را که به خاطر ‌آوردم، به یاد صحبتم با یکی از هم‌دوره‌ای‌هایم در پاویون افتادم. مدت‌ها بود او را ندیده بودم. مشغول درس‌خواندن بودم که آمد و درست روبه‌رویم – روی تخت کنار ورودی – مستقر شد. با لحنی دوستانه گفت؛

“تو قبلاً بیشتر با بچه‌ها بُر می‌خوردی”

به خاطر آوردم چه روزهایی را می‌گوید. احتمالاً منظور او روزهای فیزیوپات و جزوه‌نویسی بود که بابت انجام کارها، با درصد خوبی از هم‌ورودی‌هایم هم‌صحبت می‌شدم. پاسخ دادم؛

“اقتضای زمانه دیگه. عملاً زمان و شناخت باعث این احتمالاً خلوت‌گزینی شده”

به زمان حال برمی‌گردم. خدای من! تکرار خاطرات، آن هم دقیقاً چند دقیقه قبل از امتحان، هم می‌تواند رُکنی مثبت باشد و هم منفی! دلتنگی آن روزها یا شاید مرور تلخی‌هایش در حال حاضر چندان مثبت نیست. به خواندن نکات دیگری به اتفاق همان دوست عزیز ادامه می‌دهم تا حواسم را پرت کنم.

امتحان اول که تمام می‌شود، به اتفاق همان دوست عزیز، خود را به سرعت به امتحان دوم می‌رسانیم. همزمان تلفنم هم زنگ می‌خورد. رزیدنت‌مان است. شرایط را توضیح می‌دهم. کمی بعد، از شلوغی و بی‌برنامگی آموزش سردرگم شده‌ام. عصبی شده‌ام. از جریانات فکری امروز، کلافه‌ام. از حدت و شدت شرایط، ایده‌ای ندارم… می‌روم و گوشه‌ای می‌نشینم تا گرما فروکش کند. فکرهایی حرکت می‌کنند؛ “اینجا جای توقف نیست، باید ادامه داد. آری…” دوباره با خود فکر می‌کنم اگر احتمالاً در آینده این یادداشت‌ها بخواهند جایی چاپ شوند، چه نامی برایشان بهتر است. به خاطر می‌آورم که قبلاً جایی آن عنوان را ثبت کرده‌ام؛ “به امید، تا بی‌نهایت…”.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *