وبلاگ شخصی

باد تندست و چراغم ابتری…

چیزی به کشیک بعدی نمانده بود. شب‌هنگام شنبه ۶ تیرماه ۴۰۵ بود. یادم آمد با دوستی – از دوستان سال‌پایینی‌ام در مقطع علوم پایه – در مورد روزهای بیمارستانی صحبت کرده بودم. یادم آمد دوست داشت – قبل از موعد اصلی – تجربه کشیک را داشته باشد. نگاهش را دوست داشتم. جستجوگری‌هایش در ترم‌های ابتدایی، بسیار قابل ستایش بود. ساعت ۱۱:۳۴ شب بود که برایش پیغامی فرستادم. پیغامی مبنی بر اینکه چنانچه دوست داشته باشد، در کشیک بعدی همدیگر را ببینیم. یکشنبه رسید، ۷ تیرماه. صحبت‌هایمان ادامه پیدا کرد. قرار شد در کشیک پیش رو همدیگر را ببینیم…


بیماری‌های غریب و چشم‌های نگران

یکشنبه بود، ۷ تیرماه. کمی گذشت. برنامه آموزشی روز به پایان رسید. کمی دیگر گذشت. ساعت از ۸ شب که گذشت، کشیک را تحویل گرفتم. اولین رویارویی‌ام با اورژانس، با ۴ بیمار جدید بود. دست به کار شدم. رفتم و سوال پرسیدم. کمی بعد، خود را درحالی دیدم که طی یک ساعت ۴ یا ۵ نوار قلب جدید از بیماران مختلف گرفته و ضمیمه پرونده‌هایشان کرده بودم. چه کشیکی شده بود. کمی بعد، حاد یک اورژانس به طرز غیرقابل باوری شروع به پر شدن کرد. وقتی علت را جویا شدیم، گفته شد حاد ۳ بیمارستان را ساس زده است! از کنترل عفونت دستور تخلیه هرچه سریع‌تر بخش صادر شده بود.

مدتی نگذشته بود که بیمار دیگری – که ساکن بر تخت شماره ۶ بود – را به رزیدنت‌مان معرفی کردم. خانم میانسالی که شواهد تامپوناد قلبی را بروز می‌داد. آنطرف‌تر، تخت شماره ۱۵ حاد یک، مربوط به خانم مسنی بود که با درد تیرکشنده سینه به پشت آمده بود و کیس شناخته شده سندرم مارفان بود. در آن بین اما، روایت تامپوناد تخت شماره ۶، تازه آغاز شده بود. مشاوره جراحی اورژانسی درخواست شد. همزمان رزیدنت‌های جراحی‌مان به اتفاق اینترن‌هایشان در صحنه حاضر شدند. یکی از رزیدنت‌های جراحی‌مان با اتندینگ قلب تماس گرفت و سوالاتی پرسید. بیمار نیازمند بررسی‌های بیشتر بود. رزیدنت سال سوم قلب از راه رسید. تماس‌هایی از قبل با وی گرفته شده بود و اطلاعات برایشان ارسال شده بود. کمی بعد، او رسیده بود، بعد از زمانی که اکوکاردیوگرافی تخت شماره ۱۵ تازه انجام شده بود. به اتفاق ایشان، به سمت تخت شماره ۶ حرکت کردیم. اکوکاردیوگرافی مجدد را خودشان شخصاً انجام دادند. در همین حین، مرا فرستادند که روشنایی اطراف تخت بیمار را کم کنم. انجام شد. برگشتم. بنابر آنچه دیده بودند و تماس‌هایی که گرفته شد، قرار شد بیمار تحت نظر بماند. هنوز روی تامپوناد بودن یا نبودن تشخیص نهایی، اتفاق نظر وجود نداشت. لازم بود بیمار را از نزدیک تحت پایش داشته باشند…


پایان کشیک، بالاخره؟

ساعت حدود ۲ نیمه شب بود. شده بود دوشنبه ۸ تیرماه. بالاخره اجازه خروج پیدا کردم. از رزیدنت‌مان خداحافظی کردم و به سمت پاویون حرکت کردم. در آن احوالات، بعد از دویدن‌های فشرده بین بخش‌های مختلف – که گاهاً بی‌فایده خوانده می‌شد و دلم را می‌رنجاند – در کمال خستگی اما در نهایت رضایت در حیاط بیمارستان حرکت می‌کردم. حرکت می‌کردم و روزهای گذشته مرور می‌شد. انگار همین دیروز بود که به اتفاق دوست عزیزی – در روزگار داخلی – اولین شب بیمارستانی‌مان را در مقطع استاژری تجربه‌ کردیم. همان دیروزی که با ویدیویی دو نفره آن را به ثبت رساندیم. انگار همین دیروز بود که در حین دویدن به سمت بخش روماتولوژی – وقتی فهمیدم استاد در حال نزدیک شدن به بخش هستند – برای اینکه قبل از ایشان برسم، دویدم و تلفن همراهم زمین خورد و محافظ صفحه نمایشش پودر شد. انگار همین دیروز بود که رزیدنت داخلی‌مان در حین ارائه کیس مورنینگ که مورد مشکوک به Buerger’s Disease بود، “یک دست جام باده و یک دست زلف یار” را از مولانا خواند و جمع را – که منتظر چنین گزاره‌ای نبود – به وجد آورد. انگار همین دیروز بود که روزهای قلب را در ساختمان قدیمی بیمارستان سپری کردیم. انگار همین دیروز بود که چند ساعت مانده به امتحان پایان‌بخش قلب، روی تخت واحد تزریقات بیمارستان افتاده بودم، نمی‌توانستم حرکت کنم و همان دوست عزیز مراقب من بود. انگار همین دیروز بود روزهای روتیشن بیهوشی. انگار همین دیروز بود همراهی استاد عزیزی در واحد جراحی قلب باز. انگار همین دیروز بود. انگار همین دیروز بود. به خودم که آمدم، دیدم روبه‌روی درب ورودی پاویون هستم. خسته بودم. حالا فرصتی فراهم شده بود که کمی بخوابم. در سکوت شب و در تلاش برای ایجاد نکردن کوچکترین صدایی که باعث آزار دوستان در حال خوابم شود، تخت را مرتب کردم و آن جنازه متحرک را رویش رها کردم. ذهنم همچنان، این‌سو و آن‌سو می‌دوید. انگار همین دیروز بود. انگار همین دیروز بود…


روز از نو، کشیک از نو!

صبح روز سه‌شنبه ۹ تیرماه به سمت واحدهای مختلف بیمارستان حرکت کردیم. همان دوست آشنا و من. او به سمت طبقه یک رهسپار شد. من هم به سمت طبقه هفتم رفتم. او به سمت واحد آنژیوگرافی یا همان Cath Lab و واحد Post-Cath رفت و من به سمت CCU و Post-CCU. بعد از در راه‌پله اضطراری و حرکت به سمت راست، تابلوی CCU-A در سمت چپ دیده می‌شد. وارد شدم. کاری وجود نداشت. از سمت دیگر وارد بخش CCU-B شدم. خبری نبود. از آسانسور به طبقه دوم و از آنجا از طریق پله‌های اضطراری به سمت طبقه اول برگشتم. در بین راه، دوستانم را دیدم که در حال گذران روزهایشان در روتیشن جراحی بودند. سلاام و احوال‌پرسی در حال حرکتی شکل گرفت و خود را به طبقه اول رساندم. به اتفاق همان دوست عزیز، به سمت تخت شماره یک و دو رفتیم. او شماره دو را برداشت و من شماره یک را. آن دو بیمار را می‌شناختم. در اورژانس دیده بودمشان. باید کاغذبازی‌های استرس‌اکو را برایشان انجام می‌دادیم. وارد که شدیم، سلاام و احوال‌پرسی مختصری شکل گرفت. تخت شماره یک خانم میانسالی بود که به اتفاق همسرش در انتظار پیگیری روند درمان بود. اهل شمال بودند. وقتی همدیگر را دیدیم، من را شناختند و با همان لهجه شیرین شمالی، سلاام و احوال‌پرسی کردند. محبت داشتند. همسر بیمار امضا و اثر انگشت‌هایی را که طی این مدت از آنها گرفته بودم، دست‌مایه شوخی و مزاح قرار داد و با همان گویش شیرین، فضا را تلطیف نمود. چه زیبا بود :)) کار که تمام شد، آن دوست عزیز به سمت بخش – واقع در طبقه هفتم بیمارستان – حرکت کرد و من هم به سمت ساختمان آموزشی بیمارستان. چیزی تا آغاز جلسه گزارش صبحگاهی نمانده بود. اینترن مسئول مورنینگ پیش رو را در حیاط بیمارستان، جایی نرسیده به ساختمان آموزشی دیدم. به دنبال شماره تماس واحد IT برای هماهنگی و انتقال فایل‌هایش بود. شماره را برایش گرفتم و روی اسپیکر قرار دادم. کار دیگری از دستم برنمی‌آمد. کارها تلفنی انجام شد. شماره را برایش در گروه اینترنی ارسال کردم. او به سمت بخش رفت تا در مدت زمان باقی‌مانده، بخشی از کارهایش را جلو ببرد. من هم مسیر را به سمت ساختمان آموزشی ادامه دادم. کسی آن اطراف نبود. روی صندلی منتظر نشستم. کمی بعد، دوستان دیگری از راه رسیدند. کمی در باب مسائل مختلف صحبت کردیم تا اینکه دیگر صندلی‌های کلاس یکی پس از دیگری پر شده بودند…

جلسه آغاز شد. شرح حالی که ارائه می‌شد، با PTE جور درمی‌آمد. دست آخر هم با برشمردن داده‌های موجود و حضور Saddle Emboli، تشخیص محرز شده، اعلام شد. اتندینگ‌های حاضر در جلسه، در جریان جزئیات بودند. بیمار خودشان بود. کمی در خصوص سوابق بیمار و درگیری‌اش با بروسلوز (تب مالت) برایمان صحبت کردند و کمی دشواری حل اینگونه پازل‌ها در نبود امکانات کمکی را برشمردند. موضوعات ارزشمندی مطرح شد. دلنشین بود، انقدر که اگر در آن جلسه بودی،‌ دوست نداشتی به پایان برسد. همه‌چیز در بهترین حالت ممکن پیش رفته بود. دیگر مدت‌زمان جلسه مورنینگ به انتها رسیده بود. دیگر زمان حرکت به سمت اورژانس بود…

خوشبختانه تعداد بیماران مثل کشیک قبل نبود. تعیین تکلیف بیماران تا حدود خوبی انجام شده بود و اورژانس خلوت به‌نظر می‌رسید. مراتب قدردانی‌ام را به رزیدنت روتیشن اورژانس اعلام کردم :)) دو بیمار جدید پذیرش شدند. به اتفاق دوست عزیزی، به سراغشان رفتیم. او از دوستانی ورودی قبلی‌ام است که واپسین روزهای مقطع کارآموزی‌اش را می‌گذرانَد. بدون اغراق اگر کمکش نبود، این روزها سخت می‌گذشت. صحبت‌هایمان در خصوص بیماران، نوارها و موضوعات مختلف، گذر زمان را سهل می‌نمود، بسیار سهل. مصاحبت با او موهبتی بود.

حدود ساعت ۱۲:۱۰ ظهر بود که اورژانس را به مقصد واحد آموزشی بیمارستان ترک کردیم. چند دقیقه بعد، استاد هم در کلاس بودند و راجع به انشعاب‌های مختلف شریانی و تاثیر گرفتگی آنها بر روی نوار قلب بیماران صحبت می‌کردند. چه نکاتی مطرح شد و چه دقایقی سپری شد. کمی بعد، کلاس به انتها رسیده بود. دوست عزیز هم‌روتیشنی بابت پاره‌ای از کاغذبازی‌های اداری به سمت بخش رهسپار شد و من هم به سمت واحد پشتیبانی رفتم تا کاغذ رزرو ناهار امروزمان را دریافت کنم. در حیاط شروع به حرکت کردم. عجب هوای گرمی شده بود.


زنده بمان!

مدتی گذشت. ناهار صرف شد. آن دوست عزیز رفت تا در تایم تحویل کشیک برگردد و من هم به سوی پاویون حرکت کردم. با دوست عزیز سال پایینی – همان که ابتدای یادداشت از او گفتم و دوست داشت تجربه کشیک را پیدا کند – حدود ساعت ۴ قرار گذاشته بودم. وقتی به پاویون رسیدم، اندکی روی تخت دراز کشیدم. اندکی با هم‌کلاسی‌ام در روتیشن نورولوژی صحبت کردم و اندکی سکوت کردم. کمی بعد، تلفن همراهم در حال زنگ‌خوردن بود. دوست سال پایینی بود. او را به پاویون دعوت کردم. کمی بعد، او به اتفاق یکی از هم‌کشیک‌هایمان خود را به پاویون رساند. راه را با حضور او راحت‌تر پیدا کرده بود. کمی استراحت کردیم و سپس با تماس رزیدنت مبنی بر حضور دو بیمار جدید در بخش حاد، به سمت اورژانس حرکت کردیم…

وقتی رسیدیم، آن دوست سال‌پایینی هم، همراهم بود. با هم به سمت تخت بیماران حرکت کردیم. کمی بعد، از چهره متعجب‌اش خنده‌ام گرفت. برایش دلیل خنده‌ام را گفتم. لبخندی پدیدار شد. داشت سعی می‌کرد در میان آن همهمه اورژانس، به جزئیات مختلف توجه کند. جزئیاتی که تا به حال به آن صورت ندیده بود.

کمی گذشت. مشغول تکمیل پرونده بیمار تخت شماره ۱۲ بودم. کد ۹۹ اعلام شد. گفته شد برای احیا (CPR) کمک لازم است. کم پیش می‌آمد که از ما – که در آن لحظه در حاد یک مشغول بودیم – خواسته شود که به سمت اتاق احیا برویم. معمولاً تعداد نفرات بالا بود این‌بار اما تفاوت داشت. تعداد نفرات تیم احیا کفایت نداشت. چرا؟ چون اتاق احیا شاهد دو بیمار بدحال به خود بود. ماجرا از این قرار بود که برای آن بیماری که دچار ایست قلبی-تنفسی شده بود – و به اصلاح کد خورده بود – از قبل، مشاوره اورژانسی قلب درخواست شده بود. وقتی رزیدنت‌مان پروب دستگاه اکوکاردیوگرافی پورتابل را روی قفسه سینه بیمار قرار داده بود، متوجه شده بود که قلب وی بی‌حرکت است و به این ترتیب کد اعلام شده بود. به اتفاق همان دوست سال‌پایینی به سمت اتاق احیا ‌رفتیم. تعداد نفرات واقعاً کم بود…


اینجا اورژانس است…

اوضاع از چه قرار است؟ می‌روم و از پشت ایستگاه پرستاری اتاق احیا، دستکش برمی‌دارم. کمی بعد، به سرعت به طرف تخت بیمار رفته‌ام. رزیدنت‌های جراحی مشغول فراهم‌کردن لوازم تعبیه Chest Tube هستند. ماساژ قلبی را آغاز می‌کنم. از یک طرف چهره خونی بیمار را می‌بینم و از طرف دیگر رزیدنت‌های جراحی‌مان را که در اوج تنش، متمرکز هستند. نمی‌دانم چطور می‌توانند حین احیا تیغ جراحی را کمی پایین‌تر از دستانم روی بدن بیمار حرکت دهند. کمی متوقف می‌شوم. بیمار برنگشته است. رزیدنت فریاد می‌زند ماساژ را ادامه دهم. فضا ملتهب است اما آن دو رزیدنت را در دلم می‌ستایم. کمی بعد، اتندینگ جراحی هم بالای سر بیمار است. ماساژ دادن حدود ۱۰ دقیقه یا بیشتر طول می‌کشد. زمان از دستم در رفته است. تمام اعضای بدنم از درد به فریاد درآمده‌اند اما بیمار هنوز برنگشته است. ماساژ قلبی را ادامه می‌دهم. نمایش باید ادامه پیدا کند. شکم بیمار با حرکت دستم، مثل موجی می‌رود و می‌آید. استاد متوجه وجود مایع – خون – در شکم بیمار می‌شود. بیمار برگشته است. ماساژ متوقف می‌شود. کمی بعد رزیدنت سال دوم‌مان وسایل را برای برش شکم بیمار آماده می‌کند. همه می‌دوند. هیچ سکونی در کار نیست. با گوشه چشم، به دوست سال‌پایینی خود نگاه می‌کنم که در اولین حضورش در بیمارستان، چه تجربه غریبی پیدا کرده است. کمی بعد بیمار دوباره کد می‌خورد. استاد صدا می‌زند که ماساژ ادامه پیدا کند. نمی‌توانم جایی پیدا کنم. اطراف تخت بیمار شلوغ شده. نمی‌توانم خود را برای ادامه ماساژ قلبی به بیمار برسانم. استاد از یکسوی تخت، مشغول رسیدگی به بیمار است و در سوی دیگر، رزیدنت سال اول‌مان مشغول رسیدگی به Chest Tube دوم بیمار. استاد فریاد می‌کشد. کمی بعد، جایش را به من می‌دهد که ماساژ را ادامه دهم. پاهایم به لرز افتاده است. خود را با تمام وزن روی قفسه سینه بیمار رها می‌کنم. یک.. یک.. یک.. یک.. سعی می‌کنم ریتم لازم را حفظ کنم. رزیدنت قلب‌مان هم اینجاست. یکی از اینترن‌هایمان نبض پای بیمار را حس می‌کند. رزیدنت قلب تایید می‌کند. دیگر ماساژ دادن لازم نیست. بیمار برگشته است. او اینجاست. به دستور استاد، با همان حال، سر تخت بیمار را می‌گیرند و به سمت اتاق عمل حرکت می‌کنند. به خودم که می‌آیم، دست‌هایم را آغشته به خون بیمار می‌بینم. روپوشم پر از خون شده. چه دقایقی که گذشته. دوست سال‌پایینی‌ام را صدا می‌کنم تا به بخش برگردیم. پرونده بیمار تخت شماره ۱۲ هنوز ناقص است. باید اطلاعات را مکتوب کنم…

طولی نمی‌کشد که بیمار بدحال بعدی کد می‌خورد. این را از نویز اسپیکرهای سالن، قبل از آنکه گوینده بخواهد چیزی بگوید، متوجه می‌شوم. به دوستم علامت می‌دهم. کمی بعد کد اعلام می‌شود. بیمار تخت شماره سه. مردی میانسال که بعد از پرش با چتر، چترش باز نشده و حدود ۲۰ متر را مستقیم سقوط کرده است. از تصورش هم پاهایم سست می‌شود. به سمت اتاق احیا می‌دویم. او در طی احیای بیمار قبلی، شرایط پایدارتری داشت. اما طولی نکشید که اوضاع ناپایدار شود. تیم احیا این‌بار کامل‌تر در صحنه حاضر شده‌اند. دانشجویان روتیشن جراحی آمده‌اند، دانشجویان طب اورژانس آمده‌اند. اتندینگ جراحی و دو اتندینگ طب اورژانس هم اینجا هستند. این‌بار ایستاده‌ام و از دور نگاه می‌کنم. چقدر غم‌انگیز است. بدتر اینکه خانواده‌ بیمار هم اینجا هستند. نگهبان ورودی نتوانسته جلویشان را بگیرد. آنها را به سمت خروجی اتاق هدایت می‌کنند.

مبهوت ایستاده‌ام. به دوست سال‌پایینی‌ام نگاه می‌کنم. نگاه متعجب و هراسانش را می‌بینم. چه چیزهایی را که در روز اول بیمارستانش دیده است. یاد اولین تجربه مشابهم می‌افتم. خدای من، چه تصادفی! من هم آن صحنه را درست همانجایی که او ایستاده است، دیده بودم. همان تخت، همان اتاق. پاهایم سست می‌شود. به روپوشم نگاه می‌کنم که لکه‌هایِ خونِ رویِ آن، الان خشک شده است. نفرات یکی پس از دیگری ماساژ می‌دهند. نفر آخر، رزیدنت سال یک جراحی‌مان است. با تمام وجود ماساژ می‌دهد. نگاه اتندینگ طب اورژانس‌مان تلخ است. مثل اینکه بداند پایان ماجرا چیست. کمی بعد، بیمار برگشته است. ضربان قلبش بالاست اما برگشته است. دیگر آن دوست عزیز را صدا می‌زنم تا به بخش برگردیم. از او می‌پرسم که حالش چطور است. می‌گوید خوب است. برای اینکه از آن حال دربیاید، سعی می‌کنم خود را جمع‌وجور کنم و کلمات اتندینگ روماتولوژی‌مان – که در روز مشابهی به شوخی برایمان گفت – را برایش تکرار کنم؛

“دیگر حتماً انتخابت پوست و رادیو خواهد بود.”

این کلمات آشنا را از جانب ایشان تکرار می‌کنم. به یاد همان روز مشابهی که ما از تجربه مشابه، مات و مبهوت در اورژانس خشک‌مان زده بود و وی با آن کلمات، ما را از آن رخوت خارج کرد. خاطراتم تکرار می‌شوند. دوباره به سمت پرونده تخت شماره ۱۲ برمی‌گردیم. هنوز کامل نشده. چرا کامل نمی‌شود؟

مدتی نمی‌گذرد که صدای گریه بلندی از اتاق احیا به گوش می‌رسد. یکی از اینترن‌های جراحی خارج می‌شود. با اشاره چشمش به من می‌فهماند که بیمار رفته است. نفس در سینه‌ام حبس می‌شود. بی‌اختیار به اتاق احیا وارد می‌شوم. با همان حالی که اولین‌بار در روتیشن روماتولوژی مقطع کارآموزی وارد شدم. در اولین‌نگاه، خانواده داغدار بیمار را می‌بینم، زمین خون‌آلود اتاق احیا را می‌بینم، غش‌کردن یکی از اعضای خانواده بیمار را می‌بینم، اشک‌ریختن به پهنای صورت یکی از اینترن‌های جراحی را می‌بینم. دستگاه ونتیلاتور را می‌بینم که هنوز با اینکه از بیمار جدا شده، در حال کار کردن است. «کوچکترین تلنگری» دیده را به گریه می‌اندازد. خارج می‌شوم. تاب «کوچکترین تلنگرها» را ندارم. نمی‌مانم. دوست سال‌پایینی را به بخش می‌برم. باید زمان بگذرد. باید زمان بگذرد. آری، باید زمان بگذرد…

به اتفاق همان دوست عزیز، به سمت پاویون می‌رویم. وسایل را جمع‌وجور می‌کنیم و کمی بعد، جایی در سکوت و تاریکی و آرامش شب بیمارستان، در حیاط نشسته‌ایم. درست روبه‌روی چراغ‌های پر نور آلاچیق وسط حیاط. همانجا که بوفه بیمارستان قرار گرفته.

ذهنم سرگردان است. خسته شده. در این بین کمی به یاد جناب حافظ می‌افتم. کمی “در زلف چون کمندش” را با خود زمزمه می‌کنم. کمی با دوست خود صحبت می‌کنم. از او درباره تجربه امروزش می‌پرسم. او نیز حیران و با همان نگاه کنجکاوانه‌اش، از فاصله فضای علوم پایه و بالین می‌گوید. از مسائل مختلف صحبت می‌کند. لبخند می‌زنم. فکر می‌کردم با حجم اتفاقات امروز، خسته شده باشد اما او هنوز پر انرژی‌ست. برایش خوشحالم. او باید برای امتحان فردایش حاضر شود. پس کمی بعد، در تاریکی خیابان، او به سمت مقصدش حرکت می‌کند و من هم به سمت مقصدم. در تاریکی شب، همان «کوچکترین تلنگرها» قد علم می‌کنند. دیگر کسی آن اطراف نیست…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *