
باد تندست و چراغم ابتری…
چیزی به کشیک بعدی نمانده بود. شبهنگام شنبه ۶ تیرماه ۴۰۵ بود. یادم آمد با دوستی – از دوستان سالپایینیام در مقطع علوم پایه –
وبلاگ شخصی

چیزی به کشیک بعدی نمانده بود. شبهنگام شنبه ۶ تیرماه ۴۰۵ بود. یادم آمد با دوستی – از دوستان سالپایینیام در مقطع علوم پایه –

برداشت اول؛ کمی قبل از شروع دوره از یکشنبه ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ روز آخر روتیشن نورولوژی یا همان بیماریهای مغز و اعصاب است و گرمای

دلخوشی و تعارض دیدگاهها؛ از کشیک سهشنبه ۱۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ بعد از پایان کلاس صبحگاهی، استاد به دنبال دانشجوی کشیک امروز میگردد. استاد عزیزی که

این هفته پر بود از اولینها. اولین تجربهها. اولین ترسها. اولین خوشحالیها. اولین دویدن و نرسیدنها. اولین رسیدنها. اولین مواجههها. اولینِ اولینها. از اولین دریافتی

جنس این نوشته، کمی متفاوت است. معمولاً بنابر عادت، عنوانهایی را طی روزها کنار میگذاشتم و به مرور آنها را به شکلی گستردهتر بازسازی میکردم.

برداشت آخر؛ شب چله از یکشنبه ۳۰ آذرماه ۱۴۰۴ هوای صبحگاه، کمکم سوز سرمای بیشتری به خود میگیرد. البته هنوز نمیتوان حالت میانهای برایش متصور

مدتیست که احوالات غیرمنتظره بر نوشتن و نقل روایتهای بیمارستانی سایه انداخته. چیزی که دشمن امید شده و با آن در ستیز در آمده. اما

رساندن خبر ابعاد مختلفی دارد. بسته به اینکه موضوع خبر چه باشد، فرآیند و بروزها هم متفاوت هستند. بدون شک هیچیک از ما رساندن خبر

بدون شک روزهای جراحی از عجیب، قریب و غریبترین روزهای مقطع کارآموزی هستند. هر روتیشن، تجاربی بس حیرتانگیز را با خود به همراه دارد. روایتها

از عجایب روزهای جراحی هرچه بگویم، کم گفتهام. در وصف روزهایش همین بس که شاهد بر روزهای جنگ نیز بود. یادداشت پیشرو بهانهای است تا