وبلاگ شخصی

از بهار، اعصاب و طبقه سوم


نمایش باید ادامه پیدا کند…

برداشت یک

تجربه روزهای نورولوژی، سهل و سخت گذشت. سهل از این بابت که به سبب چارچوب خاص تعریف شده آن و رزیدنت‌محور بودنش، می‌شد اینطور گفت که تقریباً کاری برای کارورزان تعریف نشده بود و سخت از این بابت که گفتمانش، کلاس‌هایش، راندهایش و مجموعاً لحظه‌لحظه‌اش خیلی تخصصی بود؛ انقدری که بسیاری از مطالب، برای رزیدنت‌هایش عنوان می‌شد تا برای ما.


برداشت دو

۲۸ خردادماه است. روز کشیک یکی مانده به آخر. روزهای پایانی بهار با گرمای تابستان عجین شده و پیاده‌روی روزانه در حیاط بیمارستان را دل‌ناپذیر کرده است اما، شب‌های بیمارستان عجیب‌اند. قریب‌اند. سکوت شب با سایه‌سار درختان و هوایی که تلطیف شده است، نشستن در حیاط و تماشای محیط بیمارستان را لذت‌بخش می‌کند. کارهای بخش که تمام می‌شود، در حیاط شروع به پیاده‌روی می‌کنم. هوا تاریک شده. به نمای بیرونی ساختمان بیمارستان نگاه می‌کنم. به فکر فرو می‌روم. چقدر این نما آشناست؟ کی به جزئیاتش دقت کرده بودم؟ چه وقت اولین‌بار آن را دیده بودم؟ می‌گردم. جستجو می‌کنم. از انبوه خاطرات، تصاویرش را بیرون می‌کشم. من این نما را اولین‌بار وقتی حین سفر از این شهر می‌گذشتیم، دیده بودم. اولین‌بار همان شب‌هنگام به جزئیاتش خیره شده بودم. اولین‌بار فکر می‌کردم شاید آخرین باری باشد که آن نما را ببینم. اصلاً تصور نمی‌کردم روزی در داخل همان ساختمان، در راه‌پله‌ی اضطرارش‌اش، در جای‌جای طبقاتش، در اطراف اتاق‌هایش، در میانه راهروهایش و در لابه‌لای سایه‌سار درختانش خاطره پیدا کنم. دنیا چقدر جای عجیبی است. چه روزهای تلخ و شیرینی که در این مدت سپری شد. دیگر به ورودی پاویون نزدیک شده‌ام. وقت آن رسیده که پرده افکار از میان برچیده شود.


برداشت سه

شنبه ۳۰ خردادماه است. حدود ساعت ۱۲ ظهر خود را دوباره به بخش رسانده‌ام که ببینم کاری باید انجام دهم یا نه. ظاهراً کاری وجود ندارد. چند لحظه بعد، سکوت بخش می‌شکند. صدای زاری و شیون بلند می‌شود. همه به سمت اتاق انتهای سالن حرکت می‌کنند. من هم پشت سر رزیدنت‌مان می‌روم. گویا خانمی که در اتاق انتهایی سالن بستری بودند، بعد از پایین آمدن از تخت شروع به تشنج می‌کنند و زمین می‌خورند. همراه بیمار هم که شاهد آن صحنه بوده، از فرط ترس و نگرانی فریاد می‌کشد. او حق دارد. کادر بیمارستان چون بارها این موارد را شاهد بوده‌اند اما، سعی می‌کنند جو را آرام کنند و او را از تخت فاصله دهند. بیمار دوز داروهایش را در همان حال که روی زمین افتاده دریافت می‌کند. کمی بعد، با پتو ایشان را روی تخت قرار می‌دهند. کمی بعد، بالاخره تشنج متوقف می‌شود. بیمار هنوز هوشیاری کاملی ندارد. همراهش اما، تا سر حد مرگ ترسیده است. او حق دارد. هرکس دیگری هم بود، ممکن بود همین احوال را پیدا کند. کم‌کم فضا از التهاب خارج می‌شود. وقتی هوشیاری بیمار برمی‌گردد، اوضاع خیلی بهتر شده است.


برداشت چهار

چند چیز را به خوبی در این روزها به‌خوبی فهمیدم. فهمیدم چقدر رابطه دوستانه با یک رزیدنت – خصوصاً اگر باسواد باشد – تجربه کشیک را خوشایند خواهد کرد و چقدر رابطه غیر دوستانه، لحظه‌لحظه‌اش را نادوست‌داشتنی. فهمیدم چقدر می‌توان در یک کشیک اورژانس، مطالب جدیدی یاد گرفت و چقدر می‌توان با جمله “حالا وقت برای یادگرفتن زیاده” به ستوه آمد، بی‌رمق و خسته شد. فهمیدم چقدر می‌توان در یک روز خوشحال بود و چقدر می‌توان در روز دیگر، محزون در گوشه‌ای گریست. فهمیدم چقدر بین آستانه تحمل آدم‌ها تفاوت است. فهمیدم چقدر خوش‌اخلاقی و محبت، موتور محرک هستند. فهمیدم چقدر تفاوت است بین راند با رزیدنتی که با بیمار و خانواده بیمار و کادر بیمارستان همدل است و رزیدنتی که اینطور نیست. فهمیدم چقدر طبابت و معلم‌ها می‌توانند گذر روزها را آسان کنند. فهمیدم چقدر تفاوت است بین دوستی که تو را می‌فهمد و دوستی که اینطور نیست. فهمیدم چقدر تفاوت است بین بودن و نبودن. فهمیدم چقدر ۱۵ دقیقه توضیح دادن برای بیمار، می‌تواند بقیه امور را تسهیل کند. فهمیدم چقدر بعضی بیماران، بیش از بیماری‌شان، به دنبال گوش شنوا هستند. فهمیدم چقدر سلامت جسم با رابطه درست پزشک و بیمار، محفوظ‌تر می‌ماند. فهمیدم می‌توان باسواد بود و همدلی ندانست و می‌توان از سواد کمتری برخوردار بود اما مسئولیت‌پذیر باقی ماند و یاد گرفت و حدود همدلی را رعایت کرد. فهمیدم می‌توان به جای استفاده از تکنولوژی‌جات، پله‌های بیمارستان را بالا و پایین رفت تا کار پنج دقیقه را در پنجاه دقیقه انجام داد. فهمیدم می‌توان همه کار را جز بخشی از آن، به نحو درستی انجام داد و توبیخ شد و نیز می‌توان کاری انجام نداد و توقعی ایجاد نکرد و مؤاخذه هم نشد. فهمیدم چقدر وجود دوستی که بتوان از این چیزها برایش گفت موهبتی‌ست و چقدر نبودش حزن‌انگیز. فهمیدم چطور می‌توان اتندینگ بود و از احوال دانشجو پرسید و خستگی‌اش را به‌در کرد و چطور می‌توان نگهبان ورودی مرکز درمانی بود و کل روز دانشجو را با بداخلاقی ناشتا به تیرگی کشید! فهمیدم چقدر می‌توان استادی دلسوز بود و سوالی از روی دلسوزی پرسید و نادانستن دانشجو را به رویش نیاورد و نیز فهمیدم چطور می‌توان اصلاً دانشجو را به حساب نیاورد. فهمیدم یک روز پرکار با همراهان همدل چقدر راحت‌تر می‌گذرد نسبت به یک روز کم‌کار بدون همراه. آری من از این روزها، در آب‌وهوای تابستانی بهار، بسیار آموختم.


برداشت پنج

روز انتهایی روتیشن نورولوژی است، ۳۱ خردادماه ۱۴۰۵. قرار بود بیماری را برای MRI مغز به واحد رادیولوژی بفرستند. او مرا صدا می‌زند. می‌گوید که از دستگاه تصویربرداری و صدایش می‌ترسد. می‌گویم که حق دارد اما برای طی شدن بهتر روند درمانی، این کار باید انجام شود. همراهش او را دلداری می‌دهد و می‌گوید که همراهش می‌رود. کارم که در بخش به پایان می‌رسد، رزیدنت‌مان که از اوضاع مطلع است، می‌گوید که حاضر هستم با بیمار به واحد رادیولوژی بروم؟ می‌گویم بله و همراه کادر بیمارستان راهی واحد رادیولوژی می‌شوم. فاصله تا آن واحد را به اتفاق دو بیمار و کادر بیمارستان با آمبولانس طی می‌کنیم. حدود ۳۰ دقیقه‌ای زمان لازم است. منتظر می‌مانم. مدتی بعد، تصویربرداری به پایان رسیده و بیمار از اتاق مربوطه خارج می‌شود. احتمالاً آن لبخند بیمار بابت همراهی آن روزم تا واحد رادیولوژی را از خاطر نبرم. این اتفاق باعث می‌شود به این فکر کنم که چقدر آن گزاره‌های معروف در خصوصِ تلاش برای درمان و بهروزی بیمار – و نه بیماری – با مواجهه‌های کوتاهی می‌تواند تداعی شود، با کارهایی که تابه‌حال به چشمم نیامده بودند.

از واپسین لحظه‌های بهار،
به امید…..

6 پاسخ

  1. سلام محمدجواد جان
    چقدر خوب توصیف کردی خصوصا اون صحنه تشنج رو؛ انگار که زنده پخش می‌شد برام 🙂
    در مورد نورولوژی، دوران علوم پایه وقتی نوروآناتومی رو گذروندیم، چنان شیفته و علاقمند مطالب نورولوژی شدم که چندین هفته فقط نورو خوندم. خصوصا ویدئو های دکتر نجیب هم خیلی به این علاقه دامن زدند؛ باعث می‌شدن که کامل مطلب و موقعیت های آناتومیک رو درک کنم و لذتش رو دو چندان می‌کرد. اون موقع مدام به تخصص نورولوژی یا نوروسرجری فکر می‌کردم. یک چیزی که درگیرش بودم و یکم نگرانم می‌کرد، این بود که چقدر بیماران این تخصص “واقعا” درمان قطعی دارند؛ یعنی، با خودم می‌گفتم اکثرا به جای درمان صرفا مدیریت بیماری هست. ولی خب، تا در عمل و واقعا بخش نورولوژی (و قطعا دیگر بخش ها) رو نگذرونم، و از نزدیک با این رشته ها و بیمارانشون وقت نگذرونم، برای قضاوت زودهنگام، هیچ دلیل و پشتوانه‌ای ندارم. فعلا که بیشتر دارم خودم رو observe می‌کنم تا بعدا راحت تر تصمیم بگیرم؛ اما همیشه شیفته نورولوژی خواهم بود :))
    و انطباق شگفت انگیزش با بحث شبکه های عصبی هم چیز جذابیه.
    خلاصه که ممنون بابت این نوشته زیبا، این بیان تجربیات و خاطرات و نکاتشون از جذاب ترین نوع نوشته هاست؛ شاد باشی :))

    1. سلاام محمدجان
      خوشحالم اینجا می‌بینمت 🙂

      خیلی صحنه بهت‌آوری بود :”)
      می‌دونی محمد، نورو از اولین برخورد خیلی عجیب بود :”) با اینکه درک مسیرهای حسی و حرکتی و… کمک می‌کرد، ولی بازم ذره‌ای از عجیبی نورو کم نکرد :”)) یادمه یکی از اولین مواجهه‌هام یه خانم جوانی بود که کیس شناخته‌شده‌ ام اس بودن که با شکایت تشدید علائم اومده بودن. اون موقع تابلوی بالینی بیماری و اینکه فاصله سنی زیادی باهاشون نداشتم، برام دردآور بود. یادمه یکی از اولین جاهایی که متوجه شدم اینطور بیماری‌ها درمان قطعی ندارن، اونجا بود. نمی‌دونم، شاید چون اون روز، اولین مواجهه‌ام بود، اون حس رو هنوز می‌تونم لمس کنم، خیلی نزدیکه. بعدها وقتی مدتی گذشت و یه‌کم جستجو کردم، دیدم هنر اساتید و معلم‌هامون – در کنار کمک به کنترل بیماری که پایه موضوع هست – اینه که به بیمار کمک می‌کنن بتونه با شرایط جدیدش کنار بیاد. انگار جنس بیماری – نسبت به اون‌هایی که درمان قطعی داشتن – طوری بود که بیشتر همدلی و محبت می‌طلبید. احتمالاً یکی از زیباترین صحنه‌هایی که شاهدش بودم، اونطور همراهی با بیمار بود. یکی از جاهایی که فهمیدم معلم یعنی چی، همونجا بود…

      لطف داری، امیدوارم همینطور که می‌گردی، بتونی به بهترین تصمیم ممکن برسی و از مسیر خوندن پزشکی لذت ببری.

      سلامت، برقرار و امیدوار باشی :))

      1. منم همینطور؛ اولین کامنتم در اینجا بود :))
        نمی‌تونم بگم کامل (شنیدن کی بود مانند دیدن!) اما تا اندازه خوبی اون حس مواجهه با اون خانم جوان مبتلا به ام اس رو درک کردم؛ خصوصا که قبلا هم، مواجهه افراد با بیماری خودایمنی رو از نزدیک دیدم و نگرانی های زیادشون و همچنین تاثیر درمان، و نهایتا دعا کردن پزشک رو! به پیشرفت های آینده ایمونولوژی خوش‌بینم، امیدوارم چیزای خوبی ببینیم در آینده.
        و در خصوص اون حس عجیب قرابت سنی با بیمار، اتفاقا یه علاقه دیگه‌ام هم هماتولوژی هست ولی باز هم نمی‌دونم از نظر روحی تا چقدر طاقت دیدن بیماراشو داشته باشم، می‌خوام در اولین فرصت از نزدیک تجربه‌اش کنم تا اینو متوجه بشم. مثلا بیمار جوانی که سرطان خون داشته باشه، سخته خب. هنوز یادمه در دبیرستان دستغیب ۲، بنر های قبولی ها و رتبه های کنکور سال‌های قبل، موردی بود که چندماه بعد قبولی در اثر سرطان خون فوت کرده بود.
        خب اینها طاقت می‌خواد. اما به هر حال، طبیعت پزشکی هست و همین ارزش و زیبایی این حرفه رو دوچندان می‌کنه. خودم هم‌ فعلا معتقدم قدرت تطابق و تحمل خوبی دارم؛ تا چه پیش آید.
        و بازم ممنون از اشتراک گذاری این تجربه ها 🙂

        1. خیلی هم عاالی 🙂

          چقدر خوبه که این دید رو داری محمد. عمیقاً برات خوشحالم :)) و امیدوارم این دید هر روز امیدوارانه‌تر نسبت به آینده، عمق پیدا کنه.

          به‌به‌به‌به، چقدر خوشحال شدم که – راجع به هماتو – اینطور می‌گی :)) حقیقتش رو بگم، سختی مواجهه با بیمارهای هماتو هنوز برام تازگی داره، هم از نظر خود مبحث‌ها و ترس از ندونستنم و هم از نظر آستانه تحمل مواجهه با بیمارها. این موضوع رو خصوصاً وقتی اطفال بودیم، درک کردم. یعنی پیر شدم تا روتیشن هماتوی اطفال تموم بشه. بدیش این بود که بعضاً پیش میومد یه بچه‌ای رو در روتیشن عفونی دیده بودم و وقتی چند وقت بعد رفتم هماتو، دیدم اونجاست. تازه تشخیص سرطان براش محرز شده بود. اون روز خیلی سخت گذشت. هیچ اغراق نمی‌کنم، واقعاً سخت گذشت، یعنی طی داخلی هم هیچ‌وقت اون حالت رو پیدا نکرده بودم اما می‌دونی همونطور که گفتی، زمان گذشت، نوشتم و آستانه تحمل طی زمان بالاتر رفت. برای تجربه‌ای که داشتی متاسفم. چقدر حیف… حیف…

          امیدوارم هر روز که از روزهات می‌گذره، برات بهتر از قبل باشه.

          ممنون از اینکه وقت گذاشتی و خوندی و اینجا نوشتی 🙂

  2. چقدر خوبه که می‌نویسید.
    این ثبت لحظه‌ها واقعا زیبا بود.
    اگه تا آخر تحصیل و یا حتی طرحتون هر ماه این لحظات رو ثبت کنید بعداً کتابی از خاطرات و تجربیات ناب دارید که خوندنش خیلی جذابه…

    1. لطف شماست،
      تصمیم به نوشتن مستمر – حتی فارغ از یادداشت‌های اینجا – احتمالاً یکی از بهترین تصمیم‌هایی بود که زمینه فکر بهش توسط عزیزانی سر راهم قرار گرفت. هم دوستان خوبی پیدا کردم، هم سعی کردم از آموخته‌های دوستان قدیمی‌ترم استفاده کنم و مهم‌تر از همه، در یادداشت‌های مختلف و به بهانه‌های مختلف، از معلم‌هام یاد کردم :)) امیدوارم ادامه پیدا کنه…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *