
از شنبه ۱۵ فروردینماه ۱۴۰۵ و کمی بعدتر…
اولین روزتان را در مرکز بهداشت سپری میکنید. جنگ همچنان پابرجاست. با اینکه همه دلنگران هستید اما نکات مثبتی هم وجود دارد. از خوشوقتی توست که این روتیشن را با تیم دلخواه خود میگذرانی. تیم عزیزی که افتخار همراهیشان را یکبار در زمستان ۴۰۳ و روزهای زنان داشتهای. از آنها بسیار آموختهای. حضورشان در یادداشتهای گذشتهات هم حس میشود. اینبار اما دوباره با آنها در یک روتیشن هستی. چه تجربه خوبی. اگر مسئله پیدا کردن گروه در آن شرایط و انتخاب یکی از مشکلترین لاینهای ممکن را کنار بگذاری، این قبیل اتفاقات از جمله آنهاییست که تجربه گذران این روزها را برایت تسهیل میکند…
از یکشنبه ۱۶ فروردینماه ۱۴۰۵…
روز سفارش اولین مهرهایتان… تو و همگروهی دیگرت. مهرهایی که از جنس هدیه هستند. تو در روزهای جنگ که حوصله هیچکاری را نداشتی، از دوست عزیزی خواستی که راهنماییات کند و او بیهیچ چشمداشتی برایت طراحیاش کرد. چندین اتود زده بود تا نتیجه نهایی را به دستت برساند. و تو نمیتوانی خوشحالیات را وقتی اولینبار آن را دیدی، توصیف کنی. تو چقدر ذوق کردی پسرجان! حال به اتفاق دوست عزیزی آمدهاید تا سفارش ساخت فیزیکش را در فروشگاهی ثبت کنید. ثبت سفارش که تمام میشود، فروشنده از شما میخواهد که فردا برای تحویل گرفتن سفارشتان، حدود ساعت ده به همین نقطه بازگردید…

از شنبه ۲۹ فروردینماه ۱۴۰۵…
شنبه صبح است. یک صبح دلانگیز بهاری. به سمت مرکز بهداشت رهسپار هستی. مرکز بهداشتی که سردر آن با عنوان “مرکز آموزشهای هنگام ازدواج” مشخص شده است. خوشوقت هستی که به پیشنهاد دوست عزیزی، همزمان سریال The Pitt را دنبال میکنی. دلنشینی برخورد شخصیت اصلی فیلم – که اتندینگ یک مرکز اورژانس است – با صمیمیت روزهای مرکز بهداشت گره خورده و تجربهاش را دلپذیرتر کرده است. به اتاق پزشک سمت راست وارد میشوی. اتاق پزشک مسئول مرکز، سمت چپ قرار گرفته که گویا از بابت پارهای از کارهای اداری، چند دقیقه پیش برای مدت کوتاهی به سمت واحد مربوطه رفتهاند.
وارد که میشوی، با پزشک مرکز سلاام و احوالپرسی میکنی و کمی بعد هم دوست عزیزی از راه میرسد. هر چند روزهای مرکز بهداشت معمولاً “آف” تلقی شده و کمتر جدی گرفته میشوند، صحبتهایی که با تیم بینظیر این روتیشن شکل میگیرد، تجربهاش را برایت کمنظیر میکند. کادر اینجا هم، بسیار صمیمی برخورد میکنند. سوالهایتان را میپرسید. سعی میکنید موضوعاتِ کتابیِ درمانِ بعضی بیماریهای غدد را با شرایطِ واقع بر زندگیِ بیماران انطباق دهید و از نگرانیهایتان راجع به تصمیمگیری مستقل سوال میکنید. وقفه کوتاهی بین آمدوشد بیماران ایجاد میشود. حال آن دوست عزیز و تو در حال صحبت هستید. از همهچیز، از همهجا. از آن وقتهایی که هرگز دوست نداری به انتها برسد و از به انتها رسیدنش محزون میشویم :”) کمی میگذرد. دوباره تعدادی از بیماران به سمت اتاق آمدهاند و باید صحبتهایتان را کوتاه کنید. صحبتهایی که ادامهاش را بعد از پایانِ زمانِ کاری و در مسیر رسیدن به مقصدهایتان به سر انجام میرسانید. عجب روزی میشود، عجب روزی :))
از یکشنبه ۳۰ فروردینماه ۱۴۰۵…
صبح بعد از صرف صبحانه مختصری و پیمایش مسیر، در مرکز بهداشت هستی. اینبار در اتاق پزشک سمت چپ. پزشک مسئول مرکز. سلاام و احوالپرسی کردهای و گوشهای نشستهای و کتابی را تورق میکنی. کمی بعد، دوست عزیزی از راه میرسد. او نیز روی صندلی کنار تو مستقر میشود و صحبتهای کوتاهی شکل میگیرد. کمی بعد، از حضور یک کیس مشکوک به سکته قلبی خبر میدهند. درمان اورژانس انجام میشود. در همین حین، بهانهای برای بازگشتن و پرسیدن در خصوص اقدامات مربوطه شکل میگیرد. کمی بعد، یکی دیگر از پزشکان مرکز به اتاق آمده است و از تنوع عجیب و غریب بیماران این روزهای مرکز بهداشت میگوید. شما هم با تعجب و به نشانه تایید، سرتان را تکان میدهید و متعجب یکدیگر را نگاه میکنید. عجب روزهاییست! هیچوقت فکر میکردی در نخستین روزهای مقطع کارورزی، این تجارب را جایی به ثبت برسانی؟…
از دوشنبه ۳۱ فروردینماه ۱۴۰۵…
آخرین روز از روزهای مرکز بهداشت است و تو هم خوشحالی و هم ناراحت. خوشحال از اینکه تجارب بینظیری را در مرکز بهداشت ثبت کردهای و از اینکه با تیم بینظیری روزهایت را گذراندهای. ناراحت از اینکه این روزها به انتهایشان رسیدهاند. امروز، روز خداحافظیست :”)
خودت را به مرکز بهداشت رساندهای. به همان اتاق سمت چپ وارد شدهای. دوست عزیزت هم آنجا مستقر شده. با پزشک مرکز و دوست خود، سلاام و احوالپرسی میکنی. میروی روی صندلی سمت راست دوستت مینشینی. تیم هنوز کامل نیست. تا تکمیلشدنتان، به صحبتهای مختلفی مشغول هستید. از آن کیس سکته قلبی میگویید تا تصمیمگیری در مورد واکسن آن نوزادهای روز قبل که صدای ریههایشان، خبر از درگیری آنها میداد و کیسهایی که دوستت از قبل مطرح کرده بود. این امکان که میشود اینگونه موضوعات را در این فضا به بحث بگذارید، بسیار دوست داری. پزشک مرکزتان، ورودی ۹۶ بوده و در حال گذران روزهای طرحش است. پزشک اتاق کناریتان هم همینطور. نزدیک بودن مقاطعتان باعث میشود وجوه زیادی از بخشهای مختلف بیمارستان برای به اشتراکگذاشتن داشته باشید. صحبت میکنید. از مقاطع مختلف. دوستت میگوید. پزشک مرکز میگوید. تو میگویی. کمی بعد تیم روتیشن فعلی تکمیل شده است. صحبتهایتان را ادامه میدهید. روز، روز آخر است. بعد از رساندن مقداری قند به سلولهایتان، گوشهای مستقر شدهاید و عکس یادگاری میگیرید. کمی بعد، تعدادی یادگاری نوشتاری را به ثبت میرسانید و مهرهایتان را با ذوق در کناری ثبت میکنید. پزشک مرکز هم با ذوقتان همراهی میکند تا آن یادگاری کاملاً تکمیل شود :))

کمی بعد، در حیاط مرکز به سر میبرید و تعدادی تصویر دیگر به ثبت میرسانید. درست روبهروی آفتابی که از مقابل میتابد و باز بودن پلکها را مشکل میکند. درست در نقطهای که نمنم باران هم شروع به باریدن کرده است. با یادآوری شگفتیها در مقابل چشمهایتان خداحافظی میکنید. عجب تجربهای میشود، عجب تیمی و عجب روزهایی…
به امید…..
2 پاسخ
عجب روزهایی محمدجواد جان
ممنونم که با قلمت این لحظات رو ماندگار کردی.
هر روتیشن و هر روز اینترنیت خوش و پربار باشه.
عجب روزهایی…
حضور شماها به لحظهها وزن داد، من کاری نکردم.
همچنین برای شما مهدیارِ جان و تیم بینظیر روزهای فروردینماه :))