
خرم آن روز؛ از هزار حرف گفتنی…
برداشت اول؛ هنوزش نفسی میآید… دوشنبه است. ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵. تابستان هم شورَش را درآورده. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده ولی استخوانت مغزپخت میشود. امروز
وبلاگ شخصی

برداشت اول؛ هنوزش نفسی میآید… دوشنبه است. ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵. تابستان هم شورَش را درآورده. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده ولی استخوانت مغزپخت میشود. امروز

چیزی به کشیک بعدی نمانده بود. شبهنگام شنبه ۶ تیرماه ۴۰۵ بود. یادم آمد با دوستی – از دوستان سالپایینیام در مقطع علوم پایه –

برداشت اول؛ کمی قبل از شروع دوره از یکشنبه ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ روز آخر روتیشن نورولوژی یا همان بیماریهای مغز و اعصاب است و گرمای

دلخوشی و تعارض دیدگاهها؛ از کشیک سهشنبه ۱۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۵ بعد از پایان کلاس صبحگاهی، استاد به دنبال دانشجوی کشیک امروز میگردد. استاد عزیزی که

این هفته پر بود از اولینها. اولین تجربهها. اولین ترسها. اولین خوشحالیها. اولین دویدن و نرسیدنها. اولین رسیدنها. اولین مواجههها. اولینِ اولینها. از اولین دریافتی