
جنس این نوشته، کمی متفاوت است. معمولاً بنابر عادت، عنوانهایی را طی روزها کنار میگذاشتم و به مرور آنها را به شکلی گستردهتر بازسازی میکردم. اینکه میبینی همراه بعضی عناوین، تاریخهای نوشتهشدنشان ضمیمه شده، به همین علت است. طی این ماه اما، چندان رغبتی برای مکتوبکردن آنها نداشتم چرا که غم، همدم روزهایش بود. یادم است زمانی با عزیزی در مورد نوشتن نثر و نظم صحبت میکردم. او از این میگفت که لازمه بسط و تشریح بیتهای یک شعر، حال مساعدی است که قلمی را به دست گرفته باشد. امروز بیشتر به حرف او میرسم اما از آنجا که این گزارشهای روتیشن به روتیشن، برنامهایست که از ابتدا زمینهساز وجود اینجا بوده، ادامه میدهم. لطفاً پیشاپیش عذر مرا از اینکه این نوشته اینطور شده بپذیر.
امروز حالی غرقهام تا با کناری اوفتم
آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
دیوان غزلیات – سعدی
از بههمپیوستگی (Convergence)
یکشنبه ۷ دیماه ۱۴۰۴
حس ناکافیبودن ناشی از ناتوانی حل پازل، اصلاً دلپسند نیست. تو بهتر میدانی چه میگویم. اینکه بخواهم با داشتههای ناقص خود، پازلی را حل کنم که احتمالاً تکههایش را در دست ندارم، عملاً امکانپذیر نیست. بخش دردناکش هم اینجاست که چارهای ندارم جز اینکه بین پازلهای متفاوت سرک بکشم. انقدر سرک بکشم و انقدر تکههای گوناگون را طی روتیشنهای متفاوتی جمعآوری کنم تا در نهایت بتوانم به یک تصویر کلی برسم. این جمعآوری تکهها، همیشه دلپذیر نیست. اصلاً بخشی از حس ناکافیبودن از همین تقلا نشات میگیرد. اما طرف دیگر ماجرا، خیلی لذتبخش است. کدام طرف؟ آن روز، آن مورنینگ، آن راند آموزشی و آن لحظهای که از تو سوال میشود و تو ناخودآگاه تکههای پازل را در ذهنت کنار هم قرار میدهی و شروع به صحبت میکنی. حتماً دیدهای که چقدر خوشحالکننده و چقدر امیدبخش است. از خوشبختی من بود که آن پرتو امید، به طور واضح در روزهای اطفال بروز پیدا کرد. خیلی هم ناگهانی بود. در یکی از مورنینگها وقتی دادههای مطرح شده را کنار هم میچیدم بروز پیدا کرد. یادم است انقدر هم ناگهانی اتفاق افتاد که حس خوشحالی عمیقی را با خودش در پی داشت. خوشبخت بودم که مشابه آن تجربه، در یکی از روزهای عفونی بروز پیدا کرد. بیمار، کیس احتمالی تب مالت یا بروسلوز (Brucellosis) بود اما نتیجه آزمایشاتش چندان کمککننده نبود. جستجو را آغاز کردم. بین تشخیصهای افتراقی، بین علائم و نشانهها، بین صحبتهای بیمار در حین اخذ شرح حال… تشخیص بروسلا نهایتاً محرز شد اما چیزی که آن راند آموزشی را برایم دلپذیر میکرد، چیدهشدن قطعات پازل کنار هم بود. پازلی که حال میتوانستم زمان یافتن هر قطعهاش را بین یادداشتهایم پیدا کنم…
از نگاه استاد
دوشنبه ۸ دیماه ۱۴۰۴
طی روزهای ابتدایی روتیشن جدید، فکر نمیکردم هنوز شناختی از ما در ذهن استادهایمان شکل گرفته باشد. فکر نمیکردم ظاهری که روز اول با ماسک در بخش حضور پیدا کرده بود و جز دو چشم و دو گوش چیزی از آن پیدا نبود، قابل تشخیص باشد اما بود و این موضوع به صورتی بسیار جزئی هم بروز پیدا کرد. استاد چهره من و چهره قبل از اصلاح موهایم را – که بسیار جزئی صورت گرفته بود – از هم افتراق داد. افتراق دادنی که زمینه را برای یک صحبت کوتاه و دوستانه استاد و شاگردی فراهم کرد. فکر نمیکنم لحظههایِ آموزشِ مسائلِ جزئی با این مضامین، موهبتی قابل تکرار باشد.
از ارائه(ها)
سهشنبه ۹ دیماه ۱۴۰۴
در روزهای ابتدایی دیماه بود که با دوست عزیزی صحبت میکردم. آن روزها مباحث هر کس برای ارائه مشخص شده بود. او از موضوع سپردهشده به من پرسید. وقتی عنوان موضوع را گفتم، لبخندی که بر چهرهاش ظاهر شده بود، عمیقتر شد. جالب اینجا بود که او نیز سابقاً همان موضوع را ارائه داده بود. آن گفتگوی دوستانه، زمینهساز این شد که سعی کنم به یاد او، اسلایدها را به شکلی ساده و مینیمال، کنار هم قرار دهم. گرچه طی روزها به این نتیجه رسیدهایم که این سبک اسلایدسازی، احتمالاً یکی از جاهاییست که اشتراکات زیادی باهم داریم. یادم است زمانی باهم در خصوص سختی انتخاب و اولویتبندی صحبت میکردیم. انتخاب چیزهایی که وجودشان لازم بود و کنار گذاشتن چیزهایی – بنابر محدودیت زمان و منابع – که لطمهای به ساختار اصلی وارد نمیکرد. آن روز بعد از اینکه مقداری انرژی به سلولهایمان رسانیدیم، در تاریکی شب روبهروی یکی از اصلیترین معابر شهر صحبت میکردیم. احتمالاً وقتی این یادداشت را بخواند، به خاطر بیاورد. امیدوارم لبخندی هم بروز پیدا کند :))
وقتی فایل ارائهام را بین فشردگی آن روزها تکمیل کرده و روی پرده نمایش کلاس کنار کتابخانه بردم، استاد از آن ارائه کوتاه، اظهار رضایت کرد. وی به من لطف داشت اما خودم چندان از آن ارائه راضی نبودم. شاید چون فکر میکردم اگر زمان وجود داشت، میتوانستم با تسلط بهتری توضیح دهم. تسلطی که منجر به شرح بهتر اطلاعات شود. آن روز امیدوار بودم که بتوانم کیفیت بهتری را در ارائه بعد به اجرا درآورم.
از گروه و همگروهی
چهارشنبه ۱۰ دیماه ۱۴۰۴
فکر میکنم یکی از خوشبختیهای روزهای عفونی، داشتن همگروههایی بود که روز با آنها بهتر سپری میشد. بعضی از دوستانمان را که همزمان در لاین ENT به سر میبردند، همانجا میدیدیم. دوستان عزیزی که خاطرات زیادی باهم داشتهایم. دیدنشان آنجا و ثبت چند تصویر یادگاری، آن روزها را دلپذیرتر میکرد. بعضی از همگروهیهایمان از دوستان ورودی بعد از ما بودند و بعضی هم، همگروهیهای اصلیمان بودیم. شاید آن ترکیب، یکی از بهترین ترکیبهای ممکن بود. این موضوع را از گفتگوهای کوچک مبحثمحوری که قبل از حضور استاد صورت میگرفت تا همفکریهایی که با اطلاعات پرونده بیماران بروز پیدا میکرد، میشد دید. از همه آنها برای پیدایش آن تجربهها، ممنونم.