وبلاگ شخصی

از یک درد رمزآلود آشنا


برداشت اول؛ کمی قبل از شروع دوره

از یکشنبه ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵

روز آخر روتیشن نورولوژی یا همان بیماری‌های مغز و اعصاب است و گرمای تابستانی بهار، مغز استخوان را به جوشش وامی‌دارد. حوالی ساعت ۸ صبح در بیمارستان هستیم و آخرین روز را سپری می‌کنیم. اینطور که پیداست، روتیشن بعدی در شُرُفِ آغاز است. اینطور که پیداست، فرصت درک دوره قلب را بعد از حدود یک سال و هفت ماه دوباره پیدا می‌کنیم. آن قلب زیبا، با تمام فراز و نشیب‌هایش دوباره نزدیک می‌شود. مثل کودکی که بخواهد کلاس اولش را آغاز کند، هم هیجان‌زده هستم و هم مضطرب. هیجان‌زده از آغازش و مضطرب از ندانستنم. زمزمه‌هایی از روتیشن جدید به گوش می‌رسد. تعدادی از هم‌روتیشنی‌های جدید را از قبل می‌شناسم و تعدادی را نه. گروه به دنبال دو نفری می‌گردد که کشیک روز اول را انتخاب کنند. تا حوالی ظهر خبری نمی‌شود. دوست عزیزی و من داوطلب می‌شویم که کشیک روز اول را تجربه کنیم…


برداشت دوم؛ گزارش صبحگاهی اول

از دوشنبه ۱ تیرماه ۱۴۰۵

از قرار معلوم، سه‌شنبه یکی از روزهایی‌ست که جلسه مورنینگ ریپورت یا همان گزارش صبحگاهی گروه قلب برگزار می‌شود. دوست عزیز هم‌کشیک می‌گوید که اگر نمی‌خواهی، ارائه روز اول را انجام دهم. او این چند روزِ شلوغِ مرا دیده است و با مهربانی انعکاسش می‌دهد. می‌گویم که اگر موافق باشد، این ارائه با من باشد و ارائه بعدی با او. موافقت می‌کند.

طبق برنامه‌ای که یکی از دستیاران قلب – که مسئول رسیدگی به امور کارورزان و کارآموزان است – برایمان فرستاده‌اند، من نیمه اول روزهایم را در اورژانس سپری می‌کنم. حقیقتش را بگویم، وقتی این خبر را شنیدم، چندان خوشحال نشدم اما، احتمالاً اگر آن خبر را در پایان روز دریافت می‌کردم، از فرط خوشحالی نمی‌دانستم باید چه‌کار کنم. مگر چه اتفاقی افتاد؟ کمی گذشت…

بعد از مورنینگ روز اول – که آخرین مورنینگ دوره قبلی بود – چینش کشیک‌های بعدی قلب را با هم‌روتیشنی‌های جدید تکمیل کردیم. حدوداً ساعت یازده شده بود که بعد از جستجوی قسمت‌های مختلف اورژانس، رزیدنت مسئول را شناختم. فردی بسیار محترم که همان چند ساعت اول کافی بود که این شناخت حاصل شود. خود را معرفی کردم و مشغول شدم. شروع بخش اورژانس، اخذ شرح حال از دو بیمار جدید بود. کمی گذشت. تلفنم زنگ خورد. رزیدنت بود. باید به اتاق احیا (CPR) می‌رفتم. کمی بعد، بیمار دیگری در اورژانس پذیرش شده بود. به سمت اورژانس حرکت کردم. این رفت‌وآمد انقدر زیاد شد که گذر زمان را از دست داده بودم.

بالاخره، حدود ساعت دو به قصد صرف ناهار، اورژانس را ترک کردم. در آن زمان پاویون چندان شلوغ نبود. نه که کسی نباشد، نه. بودند اما هنوز به پاویون برنگشته بودند. بعد از ناهار، کمی دراز کشیدم. کمی از هوش رفتم. کمی به هوش آمدم. تلفنم زنگ خورد. رزیدنت بود. باید به سمت اورژانس حرکت می‌کردم. برای روز اول شلوغ به نظر می‌رسید. رزیدنت‌مان هم خسته شده بود. بیمار جدیدی آمده بود. به سراغش رفتم. شروع به سوال پرسیدن کردم. قرار بر این بود وقتی کارم تمام شد، با رزیدنت‌مان در خصوص کیس احتمالی مورنینگ فردا صحبت کنم. کمی بعد، صحبت می‌کردیم. کمی بعد کیس انتخاب شده بود. کمی بعد، بیمار دیگری آمد. کمی بعد، بین حاد یک و سه اورژانس می‌دویدم. کمی بعد، در بخش قلب (CCU و Post-CCU) – واقع در طبقه هفتم بیمارستان – بودم؛ درحالی‌که داشتم چگونگی کشیدن «دِسیله» را از رزیدنت‌مان یاد می‌گرفتم. دِسیله همان صفحه یا شیت آنژیوگرافی است که قبل از آنژیوگرافی یا آنژیوپلاستی در عروق دست یا پای بیمار وارد می‌کنند. در حقیقت نوعی رابط است. رابطی که بعد از انجام آنژیوگرافی، نیازی به وجودش نیست.

کمی بعد، در اورژانس – واقع در همکف – بودم. بالاخره حدود ساعت ۷:۳۰ بود که خود را به پاویون رساندم. پاویونی در آن زمان نه آب داشت و نه برق. کمی خود را با اسلایدهای مورنینگ فردا مشغول کردم. کمی بعد، با تماسی از هم‌کشیک آن روز، به اورژانس فراخوانده شدم. چرا؟ چون بیمار مورنینگ قرار بود تغییر پیدا کند. ساعت چند بود؟ حدوداً ۹:۲۰ شب. بعد از آنکه اطلاعات مورنینگ فردا را تقریباً کامل جمع‌آوری کرده بودم :”) بیمار موردِ نظرِ جدید برای مورنینگ فردا را می‌شناختم. در اولین ساعات پذیرش با او صحبت کرده بودم. تنگی نفسی داشت که با فعالیت تشدید پیدا می‌کرد. شواهدی از ادم اندام در او ندیدم. فشار خونش تقریباً کنترل بود و ضربان قلبش کمی بالا بود. سوالاتم را از او تکمیل کردم و قرار شد او را به CCU منتقل کنند. قبل از او به CCU رفتم و یک دسیله دیگر را کشیدم. کمی بعد، ساعت حدوداً ۱۰:۳۰ شده بود و برای ساخت و پرداخت اسلایدهای ارائه فردا اورژانس را ترک کردم. با وجود تمام شلوغی و خستگی‌هایش، درحالی‌که از گرمای هوا درحال تصعید (تبدیل‌شدن جامد به گاز :”)) بودم، راضیِ راضی از اورژانس خارج شدم. چه روزی بود! لحظه‌هایش را یک‌به‌یک به خاطر آوردم؛ از اولین لحظات گیجی اورژانس، از حیرانی ورود چند بیمار به طور همزمان، از همدلی‌های کوچک حین کار، از اولین لبخند رضایت بیمار، از اولین راند آموزشی با رزیدنت، از رزیدنت‌های خوش‌اخلاق و کم‌نظیر گروه قلب، از اولین کشیدن دِسیله، از اولین برخورد با سکوت شب CCU، از صدای بیب‌بیب گهگاه دستگاه‌ها که سکوت شب را می‌شکستند، از معلم‌هایم، از معلم‌هایم، از معلم‌هایم و از نسیم معتدل کنار حوض بیمارستان در تاریکی شب. چه روزی شده بود…

سعی کردم اطلاعات را یکپارچه کنم. پلک‌هایم باز نمی‌ماندند. بالاخره ساعت ۱:۲۲ شب، فایل ارائه را برای رزیدنت‌مان فرستادم. ساعت حدوداً ۲:۳۵ بامداد پاسخ را گرفتم و قرار شد فردا همان فایل را ارائه دهم.


برداشت سوم؛ صدا، تصویر، حرکت…

از سه‌شنبه ۲ تیرماه ۱۴۰۵

حدوداً ساعت ۷:۳۰ بود که فایل را به واحد IT بیمارستان تحویل دادم که روی سیستم مورد نظر منتقل کنند. حدوداً ساعت ۸ بود که مقابلِ میزِ کلاسِ C ساختمانِ آموزشیِ دوره قلب ایستاده بودم. حدوداً چند دقیقه بعد بود که کلاس به تدریج از جمعیت ورودی‌مان پر می‌شد. یکی از اولین کسانی که به کلاس وارد شد، همان رزیدنت محترمی بود که خاطره «سندرم قلب شکسته» با ایشان شکل گرفته بود. وی اکنون سال سوم تحصیلش را می‌گذراند. کمی بعد، رزیدنت‌های دیگرمان نیز از راه رسیدند. حدوداً ساعت ۸:۲۰ بود اما هنوز منتظر استاد بودیم. در همین حال، همان رزیدنت‌مان سوالی از من پرسید. همان که اکنون سال سومش را سپری می‌کرد:

– دکتر شما هنوز می‌نویسی؟
+ بله خانم دکتر، کم و بیش :))

چون معمولاً کسی در بیمارستان به اینطور مسائل اهمیت نمی‌دهد، برایم باورکردنی نبود که او آن خاطره را با جزئیات به خاطر آورد اما به خاطر آورد. چقدر روحیه‌بخش بود :”) دقایقی بعد، استاد به کلاس رسید. شروع کردم. بیمار مردی حدوداً ۵۰ ساله بود که حدود ۲۵ روز پیش، با توجه به شواهد و قرائن، مورد سکته قلبی معرفی شده بود اما علی‌رغم توصیه اکید پزشکی که او را دیده بود، اهمال‌کاری کرده بود و به بیمارستان نرفته بود. علائم بیمار عملاً توسط خودش نادیده گرفته شده بود. این‌بار اما، با شکایت تنگی نفس فعالیتی و درد قفسه سینه پلورِتیک در این مرکز پذیرش شده بود. درد پلورِتیک دردی‌ست شدید و معمولاً ناگهانی که با تنفس، سرفه یا حرکت بدتر می‌شود.

از او نوار قلب (ECG) گرفته شده بود و درگیری قدیمی دیواره قدامی قلب به چشم می‌آمد. غم‌انگیزتر اینکه وقتی تحت اکوکاردیوگرافی قرار گرفته بود، Ejection Fraction (EF) قلب حدود ۲۵ درصد گزارش شده بود. EF همان مقدار خونی‌ست که بطن چپ با هربار انقباض از خود خارج می‌کند. معمولاً حداقل آن چیزی حدود ۵۵ درصد است. شک بالینی به پریکاردیت حاد وجود داشت. پریکاردیت همان التهاب لایه‌های بافتی پوشاننده قلب است. گویا آنها دچار التهاب شده بودند اما شرح حال بالینی همچنان تطابق دقیقی با تشخیص احتمالی نداشت. درد قفسه سینه وجود داشت اما، نه تغییرات نواری چندان متناسب با تشخیص به نظر می‌رسید و نه صداهای قلبی ولی طبق تصویربرداری‌های انجام شده، قلب حجم خوبی از قفسه سینه را اشغال کرده بود و مایعی نیز (Pericardial Effusion) در اطراف آن به چشم می‌آمد. از پنل التهابی هم می‌شد افزایش فاکتورهایی را شاهد بود…

برای تشخیص قطعی جستجو لازم بود. معاینه مجدد. چندین تشخیص افتراقی مطرح شد. برای تشخیص قطعی جستجو لازم بود. معاینه مجدد. چندین تشخیص افتراقی مطرح شد. یکی از آنها، سندرم دِرِسلِر (Dressler Syndrome) بود. سندرمی که نوعی التهابِ پرده اطراف قلب (پریکاردیت) است و معمولاً یک یا چند هفته پس از آسیب به عضله قلب رخ می‌دهد. تشخیص رایجی نبود اما، به نظر دور از واقعیت هم نبود. مورنینگ که به انتها رسید، استاد و رزیدنت‌مان به سمت بیمار حرکت کردند. من هم کمی بعد، از رزیدنت مسئول خود در اورژانس اجازه خواستم تا به CCU بروم و نتیجه را جویا شوم. نتایج تصویربرداری‌های جدید، این‌بار اطلاعات بیشتری ارائه کرده بود. تابلوی بالینی بیمار نیز، با علائم منطبق به‌نظر می‌رسید. انگار که سندرم درسلر، محرز شده بود. وقتی به اورژانس برگشتم، رزیدنت‌مان از نادر بودن اینگونه موارد برایم گفت. کمی بعد، رزیدنت مسئول‌مان هم به ما پیوسته بود و بابت جلسه امروز تشکر و مرا شرمنده کرد. حقیقتاً به من لطف داشت. قطعاً بدون توجه و کمک آنها، جمع‌آوری، ارائه و تفسیر اطلاعات آن کیس، کار بسیار سختی بود. خوش‌وقت بودم که چینش روتیشن‌ها به‌گونه‌ای اتفاق افتاده بود که توانستم از کمکشان بهره‌مند شوم. مسرور از اتفاقات دو روز ابتدایی این روتیشن، به سمت اورژانس بازگشتم. همچنان غوطه‌ور در تردید و همراه با افکار، به یاد روزهای قلب در آذرماه ۴۰۳ افتادم. به یاد اتفاقات ۴۸ ساعت اخیر افتادم؛ عجب ۴۸ ساعتی گذشته بود…

به امید…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *