
خرم آن روز؛ از هزار حرف گفتنی…
برداشت اول؛ هنوزش نفسی میآید… دوشنبه است. ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵. تابستان هم شورَش را درآورده. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده ولی استخوانت مغزپخت میشود. امروز
وبلاگ شخصی

برداشت اول؛ هنوزش نفسی میآید… دوشنبه است. ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵. تابستان هم شورَش را درآورده. هنوز آفتاب کاملاً بالا نیامده ولی استخوانت مغزپخت میشود. امروز

برداشت اول؛ کمی قبل از شروع دوره از یکشنبه ۳۱ تیرماه ۱۴۰۵ روز آخر روتیشن نورولوژی یا همان بیماریهای مغز و اعصاب است و گرمای

شنبه ۱ شهریورماه ۱۴۰۴ است و تو چه میکنی پسرجان؟ از اضطراب نادیده شروع بخش روانپزشکی به خود میپیچی. نمیدانی چطور میشود. هیچ پیشزمینهای نداری.

از دوشنبه ۲۵ فروردینماه ۱۴۰۴ روزهای دوره جراحی – همانطور که از گفتهها و شنیدههایش برمیآمد – پر است از سحرخیزی. اکثر حجم کارهایش در

روزها آرام و بهسرعت گذشت. آن اندک برگهای زرد باقیمانده بر شاخههای درختان هم ترک منزل کردند تا شرایط برای یک زندگی دوباره – برای