وبلاگ شخصی

از روزهای غریب، خانه و محبت…

سلاام. سلاامی بعد از مدت‌ها دوری. سلاامی که جنس آن متفاوت از تمام سلاام‌هایی‌ست که به هم داشته‌ایم. سلاامی متفاوت از پس بس تجربه‌های متفاوت…

آنچه که پیشرو خواهید دید – به سبب اوضاع بسیار متفاوت تجربه‌شونده از سوی نویسنده‌اش – تکه‌هایی از گزارشِ برخی روزهایی‌ست که بر او گذشته، فقط برخی از آنها. از آنجایی که بخشی از آنها حالت گزارش روزانه شخصی داشته و بعد به نوشته‌ای برای وبلاگ درآمده، می‌بخشید که گاهی ضمیرها دوم شخص نوشته شده یا زمان‌ها و به‌طور کلی قواعد نوشتاری به درستی رعایت نشده است. لطفاً آنها را به حساب تجارب خاص نویسنده‌اش بگذارید و عذرش را بپذیرید.


از ۹ اسفندماه ۱۴۰۴ و کمی قبل و بعد از آن…

هفته پیش رو، هفته انتهایی مهلت باقی‌مانده تا آزمون پیش‌کارورزی‌ست. تو این را خوب می‌دانی و کارهایت را از قبل لیست کرده‌ای. چاره‌ای نداشتی. باید این کار را انجام می‌دادی. همزمان شدن واپسین‌لحظاتِ روتیشنِ انتهایی‌ات با روز امتحان، تو را مجبور به اینطور نوشتن کرده بود. تو مشغول هستی. مشغول مرور. شنبه صبح است، ۹ اسفندماه. تو احساس خواب‌آلودگی می‌کنی. می‌روی تا دست و صورتت را بشویی و برگردی به درس‌خواندنت بپردازی. از سرویس بهداشتی که خارج می‌شوی، صدای عجیبی می‌شنوی. فکر می‌کنی از ساخت‌وسازهای اطراف‌تان است. فکر می‌کنی یکی از آن صداهای معمول است که حین آماده‌سازی بستر بناها به گوش می‌رسد. ذهنت سمت و سوی دیگری در آن لحظه ندارد. لحظه‌ای نمی‌گذرد که متوجه می‌شوی اینطور نیست. اهل خانه می‌گویند “داره می‌زنه!”. تو می‌پرسی چه شده؟ جنگ شده؟ لحظه‌ای بعد، صدای انفجار پشت انفجار، جای جای خانه را می‌لرزاند، انگار که شیشه‌ها بخواهند از جایشان خارج شوند. در آسمان احوال غریبی را نظاره‌گر هستی. همزمان در گروهی با دوستان هم‌خوابگاهی‌ات صحبت می‌کنی. بهت‌زده هستی. عصبانی هستی. نگران هستی. درحال فکر هستی. در آن لحظه، در حال همه‌کار هستی…

گوشَت به دنبال اخبار است. برایت مسجل است که جنگ آغاز شده. ساعت ۱۰:۱۰ صبح است. فکرت را با همین یک کلمه در گروهتان می‌نویسی، نه یک کلمه بیشتر و نه کمتر؛ “جنگ!”. کمی بعد، خبرها یکی یکی از راه می‌رسند؛ “تجاوز به حریم هوایی کشور توسط ارتش ایالات متحده و اسرائیل” همزمان که صدای پدافند را می‌شنوی، اخبار دیگری از راه می‌رسد. اخباری از هدف قرار گفتن نقاط مختلف کشور. در این بین، خبری از یک مدرسه می‌شنوی. نمی‌توانی باور کنی. خرد می‌شوی. تکه‌تکه. زمستان از پی زمستان آمده. دوباره قرار است چه مردمانی از سرزمینت را از دست بدهی؟ چه عزیزانی را؟ خبرها که می‌رسد، تصویرشان می‌کنی. دیگر تنها یک خبر برای سوگواری این ملت کافی‌ست، اما به زودی متوجه می‌شوی این خبرها تمامی ندارد. تو کشش شنیدن این رخدادها را نداری. آری عزیز من نمی‌توانی…

همزمان که اخبار را بررسی می‌کنی، حدود ساعت ۱۲ خبر لغو دوباره امتحانت را می‌شنوی. امتحانی که در تلاش بودی خودت را برایش آماده کنی. صداها که کمی فروکش می‌کند، می‌روی و دفتر و کتابت را جمع‌وجور می‌کنی. ناقوس جنگ به صدا درآمده و تو نمی‌دانی چه روزهایی در پیش داری…

بزودی متوجه می‌شوی که تیم مقطع کارآموزی‌ات را هم نمی‌توانی داشته باشی. و تو اکنون برای لاین‌های جدید، باید گروه جدیدی پیدا کنی. بهتر از این نمی‌شود! و تو حرص می‌خوری. و تو عصبی می‌شوی. و تو غم‌زده هستی. بسیار زیاد. این خبر را درحالی دریافت می‌کنی که صدای آتش جنگنده‌ها را بی‌وقفه در اطرافتان می‌شنوید. این خبر را وقتی می‌فهمی که آتش جنگنده‌ها ذرات خانه را به تکاپو انداخته است. و تو عصبانی هستی. و تو نگران هستی. سرانجامِ آخرین تیمت در مقطع کارآموزی هم اینگونه است و تو باید در این احوال، به دنبال گروه جدیدی باشی…


از پنجشنبه ۲۱ اسفندماه ۱۴۰۴…

نفس در سینه‌ات حبس شده. سیزدهمین روز جنگ است. به هر شیشه‌ای که فکر می‌کردید، چسب زده‌اید و آن را در جایش محکم کرده‌اید. صحنه‌های غریبی را با چشم‌هایت دیده‌ای. باورکردنی نیست. چشم‌ها اگر مجال گریه داشتند، سزا بود که خون بگریند. تو دیده‌ای که حتی مجال گریه هم وجود ندارد. اندوه فرصت پیدا نمی‌کند. در مقابل اطفال وحشت‌زده همسایه که تو تا به حال، اصلاً نمی‌شناختی‌شان و از هراس آژیرکش ویرانی به خانه‌تان پناه آورده‌اند، مجال اندوه نیست. این‌ها بچه هستند. نباید آب در دلشان تکان بخورد. سیزدهمین روز است و تو چیزهایی را دیده‌ای که برایت باور کردنی نیست. بمباران شَهرَت را دیده‌ای، خرابی‌هایش را، خون‌های ریخته مردمت را. آه خدای من، از سنگینی سینه‌هایمان به تو پناه می‌آوریم…


از جمعه ۲۲ اسفندماه ۱۴۰۴…

تو حق نداری ذره‌ای افت روحیه نشان بدهی. همه اطرافیان نیاز به روحیه دارند. همه همسایه‌ها به هم نگاه می‌کنند. تو یکبار در تجربه جنگ قبلی، از قدرتی پنهان صحبت کردی. آنجا می‌گفتی “اینجا هیچکس تنها نیست“. اگر به تو می‌گفتند آن احوالات را صدها برابر بیشتر تجربه خواهی کرد، باور نمی‌کردی. اصلاً. اصلاً و ابداً. تو از خاطر نمی‌بری آشنا شدن با همسایه‌هایی را که با کودکانشان در نیمه شب از ترسِ آتشِ بی‌حیایِ جنگنده‌ها، زنگ خانه‌تان را زدند و خیلی بی‌مقدمه باهم آشنا شدید. تو باور نمی‌کردی این قدرت همدلی را. تو قدرت محبت را دیده بودی اما نه این میزانش را. آشنایی‌ای که با صدای یک زنگ آغاز شد. چطور ممکن است؟ احتمالاً قبل از این، لفظ وطن برایت چندان مفهوم نداشت اما حال دیگر تو آدم سابق نبودی. دو مرتبه، وقتی آتش جنگنده‌ها را زوزه‌کشان احساس کردی، یکی از اطرافیانت را از یادداشت‌هایی آگاه کردی که کنار گذاشته بودی و فکر می‌کردی شاید بعد از تو به کار بیایند. نه اینکه ناامید باشی، نه. تو دوست نداشتی حرف‌هایت ادا نشده رها شوند. و با این تجربه‌ها پسرجان، تو احوال جدیدی را تجربه می‌کردی. ترس، امید، خشم، عطوفت، سختی و انعطاف. نگران اطرافیانت بودی و از هرجا می‌توانستی خبر می‌گرفتی. این زنجیره ارتباطی، دیوانه‌وار حالِ هر قطعه‌اش را خوب می‌کرد. شما باید به همدلی ادامه می‌دادید، راه دیگری نداشتید…


از شنبه ۱ فروردین‌ماه ۱۴۰۵…

امروز ۱ فروردین ۱۴۰۵ است. حدود ۲۲ روز از آغاز جنگ گذشته. تو اصلاً نفهمیدی چطور گذراندی. اما بهار آمده و بهانه‌ای برای تبریک با خود آورده. تبریک سال نو. سال نویی بس متفاوت. شروع می‌کنی. صحبت می‌کنی. پیامک می‌دهی. از هرکس با این بهانه احوالش را می‌پرسی. بعضی با تو صحبت می‌کنند. بعضی پیام می‌دهند. بعضی پاسخ نمی‌دهند. بعضی از دوستان و بعضی از معلم‌هایت. نگرا‌نشان می‌شوی. از دیگران احوا‌لشان را می‌پرسی و امیدواری در سلامت به سر ببرند. اگر این کار تنها کاری باشد که بتوانی، باید انجامش دهی پسرجان…


از پنجشنبه ۶ فروردین‌ماه ۱۴۰۵…

اخبار را رصد می‌کنی، مثل همه مردم. نگران هستی. در یکی از خبرگزاری‌ها چشمت به یادداشت جدیدی می‌خورد…

نگاهش می‌کنی. عصبانی می‌شوی. صفحه گوشی را می‌بندی. باز گوشی را روشن می‌کنی. نگاهش می‌کنی و صفحه را خاموش می‌کنی. نمی‌توانی کلماتش را تحمل کنی. دوباره می‌خوانی؛ …”ملت دیوانه ایران”… عباراتش را تصویر می‌کنی. ملتِ چطورِ ایران؟ با چه کسی صحبت می‌کند؟ با خانواده توست؟ با دوستانت؟ با معلمانت؟ با استادهایت؟ با کشورت؟ همان خانواده‌ای که دلسوزانه تو را پرورش داد. همان خانواده‌ای که تو را کمک کرد تا به درس و کتاب‌هایت بپردازی، بلکه فردا روزی بتوانی کاری از پیش ببری؟ همان‌ها که جز خیر و صلاح، چیز دیگری برای فرزند خود نمی‌خواهند؟ همان دوستانی که بی‌وجودشان، نمی‌دانستی روزهای تلخ خود را چطور از سر بگذرانی؟ همان معلم‌هایی که در زندگی روزمره از مَنِش آنها و در محیط بالین از تفکر بالینی آنها یاد گرفته‌ای؟ همان‌ها که از خواندن کتاب‌هایشان لذت برده‌ای؟ همان استادانی که حتی حاضر نبودند برای ویزیت بیمارانی که از بضاعت مالی زیادی برخوردار نبودند، کمترین مقداری هزینه دریافت کنند؟ همان استادانی که ذره‌ذره آب شدنشان را بر بالین بیمارهایشان دیده‌ای؟ همان استادانی که دلسوزی را وجود آنها معنا می‌کنی؟ همان استادهایی که در کلاس‌های خود – در اوج گرفتاری‌هایشان که آن زمان، روحت هم از آن خبر نداشت – تا دیرهنگام به جمعی از شما تدریس می‌کردند؟ همان‌ها که لذت درک Aha Moment ها با وجودشان ممکن شد؟ همان‌ها که هم معلم خوبی بودند و هم دوست خوبی؟ نه، نمی‌توانی این یادداشت را بی‌پاسخ رها کنی. شاید بعدها کسی پیدا شود و آن را بخواند. با خود فکر می‌کنی که یک دانشجوی کوچک با تجربه‌های اخیرش، چه می‌تواند بگوید و قلم به دست می‌گیری؛

اهل قلم بر تو ببخشند که تلاش کردی کلمات را منظم بر روی کاغذ ثبت کنی. امیدواری ببخشند که وزن و قافیه و آداب ادبی، هنوز خیلی جای کار دارند. تو شاعر نیستی. تو تنها یک دانشجوی کوچک طب هستی و در حد دایره‌ای محدود از کلمات، احساسات و افکار را به رشته تحریر درآورده‌ای…


از جمعه ۱۴ فروردین‌ماه ۱۴۰۵…

فردا اولین روز مقطع جدید است. مقطع کارورزی. تو هم خوشحالی و هم مضطرب. بی‌صبرانه منتظری که آغاز شود. از خوش‌وقتی توست که اولین روتیشن‌ات را با هم‌تیمی‌های بی‌نظیری می‌گذرانی. بی‌صبرانه منتظری، آری…

به امید…..