وبلاگ شخصی

از اولین‌ها در اولین روزها

این هفته پر بود از اولین‌ها. اولین تجربه‌ها. اولین ترس‌ها. اولین خوشحالی‌ها. اولین دویدن و نرسیدن‌ها. اولین رسیدن‌ها. اولین مواجهه‌ها. اولینِ اولین‌ها. از اولین دریافتی دوران اینترنی تا اولین کشیک و اولین گرند راند. همه و همه در ۱۰ روز ابتدایی اردیبهشت‌ماه…


برداشت اول؛ از چهارشنبه – دو / دو / پنج

اولین شرح حال دوران اینترنی را به سرانجام رساندم. بالاخره! چقدر اولین شرح حال عجیب بود. وقتی سراغ تخت بیمار رفتم، پیدایش نمی‌کردم. این‌طرف و آن‌طرف رفتم، بیهوده بود. منتظر ماندم. در این حین کمی یادداشت‌هایم را مرور کردم و کمی هم وسایلم را گوشه‌ای سامان دادم. بالاخره او را پیدا کردم. به‌طور اتفاقی، روبه‌روی اتاق ویزیت، کمی قبل از سالن غذاخوری بیماران. خودم را معرفی کردم و سعی کردم کلاسیک پیش بروم. از ID شروع کردم؛

+ خب عزیز شما چند سالته؟
– شش میلیارد سال.

سرم سوت کشید :”) اولین تجربه اینطور شروع می‌شود؟ عاالی شد :”)) چون می‌دیدم بینش (Insight) بیمار در خصوص بیماری‌اش قابل اتکا نیست، با نشانه‌های جسمی کار را پیش گرفتم تا بروم و با خانواده‌اش صحبت کنم…

*****

از میان صفحات اول پرونده، شماره تلفنِ کسی که در زمان پذیرش، همراه بیمار معرفی شده بود را پیدا کردم. گوشی را از جیبم خارج کردم و در ورودی سمت چپ بخش مردان یک، شروع به مصاحبه کردم. خوشبختانه تلفن را پاسخ دادند وگرنه نمی‌دانستم چطور باید شرح حال بیمار را تکمیل کنم. مدتی گذشت. سوال‌هایم را پرسیده بودم. خداحافظی کردم تا بروم و سعی کنم اطلاعات را بعد از یکپارچه‌سازی، وارد پرونده کنم. برخلاف دقایق ابتدایی، در نهایت به عنوان تجربه اول، یکی از بهترین اولین‌ها شد. نوشتن که تمام شد، پرونده را به جایگاه اولیه خودش برگرداندم. در زدم تا نگهبان در را باز کند و به سمت بخش مردان دو حرکت کردم…

*****

ساعت حدوداً ۷:۳۱ بعد از ظهر بود. صفحه گوشی را روشن کردم تا ببینم احیاناً پیامک یا تماسی وجود داشته است یا خیر. نوتیف پیامک مشخص بود. بازش کردم. پیامک از سمت بانک ملی بود. اولین دریافتی دوران اینترنی، واریز شده بود. در آن زمان با هم‌اتاقی دیگرم در اتاق به سر می‌بردم. نفر سوم هم بیرون از اتاق مشغول کارهایش بود. آنها هم گوشی‌هایشان را بررسی کردند. اولین تجربه برای هر سه نفرمان اینچنین رقم خورده بود…


برداشت دوم؛ از یکشنبه – شش / دو / پنج

برنامه کشیک‌ها و گرند راند اول مشخص شده بود. تعدادی از بچه‌ها اولین کشیک‌شان را قبل‌تر سپری کرده بودند و اولین کشیک دوران اینترنی من، یکشنبه ششم اردیبهشت‌ماه بود. از آنجایی که سه‌شنبه پیش‌رویش هم، باید گرند راند ابتدایی را ارائه می‌دادم، با خودم فکر کردم که بین کشیک می‌روم تا با بیمار منظور مصاحبه کنم. حدود ساعت ۱۲ بعد از ظهر بود که خود را به اتندینگ کشیک آن روز معرفی کردم. گویا در همان احوال، بیماری به اورژانس مراجعه کرده بود. از همین جهت، بابت بررسی علت مراجعه به سمت اورژانس حرکت کردم.

از کلینیک ویژه (درمانگاه) خارج شدم. از کنار سه آمبولانس پارک شده در پارکینگ گذشتم و از مسیر سمت راست ورودی بخش زنان، پله‌ها را به سمت اورژانس بیمارستان بالا رفتم. در کشویی اورژانس باز شد. حد فاصل تریاژ را تا انتهای سالن ادامه دادم. از آنجا هم به سمت چپ رفتم تا در نهایت به ورودی تحت نظر مردان و زنان – اتاق شماره ۷ و ۸ – در سمت راست خود رسیدم. به سمت تحت نظر مردان در سمت چپ رفتم. از ایستگاه پرستاری پرونده بیمار را گرفتم و به قصد مصاحبه، همان مسیر ابتدایی را برگشتم. کسی را پیدا نکردم. کمی مردد بودم که بروم از آن تعداد از همراهان بیمار که آنجا حضور داشتند سوال کنم اما تعدادشان کم نبود. به سمت همان اتاق تحت نظر برگشتم تا بپرسم. گفتند که همراه بیمار، همان مرد میانسالی‌ست که در نزدیکی ورودی اورژانس زنان، در حال کشیدن سیگار است. با خودم گفتم چه نشانه‌ای! چطور او را پیدا کنم؟ می‌دانی در مسیر، چند نفر را در حال سیگار کشیدن دیده‌ام؟! وقتی رسیدم، باز او را پیدا نکردم. همینطور در آن اطراف می‌گشتم بلکه او را ببینم که یکباره به طور اتفاقی متوجه حضور او و بیمار در آن حوالی شدم. به سمت‌شان – دوان – حرکت کردم، مبادا در بین جمعیت گم‌شان کنم :”) شرح حال مختصری گرفتم و رفتم تا به اتندینگ کشیک ارائه‌اش دهم. بعد از اتمام کار و برگرداندن پرونده به ایستگاه پرستاری، به سمت پاویون بیمارستان حرکت کردم. همان مسیر ابتدایی را برگشتم تا از ورودی باریکی که درست روبه‌روی کلینیک ویژه بود، به درب پاویون برسم…

*****

در همین احوال، کمی کتاب خواندم. کمی درسی و کمی هم غیر درسی. کتابی که آن روز همراهم بود، فلسفه تنهایی – اثر لارس اسونسن – بود. مدت‌ها بود که می‌خواستم بخوانمش. کمی پیش‌تر، شروعش کرده بودم. کمی آن را ادامه دادم. حدود ساعت ۴:۴۰ بعد از ظهر شده بود. به سمت بخش رفتم. وقتی دیدم آنجا کاری ندارم، رفتم تا با بیماری که قرار بود روز گرند راند معرفی‌شان کنم، مصاحبه کنم. از یکی از استادهایمان خواسته بودم که در انتخاب بیمار برای ارائه، راهنمایی‌ام کند. وی دو نفر را معرفی کرده بود که به انتخاب خود، سراغ یکی از آنها بروم. به سمت تخت نفر اول رفتم. نبود. گشتم و گردیدم اما او را پیدا نکردم. به سمت نفر دوم رفتم. پیش‌تر هم رفته بودم اما او آنجا نبود. حال او روی تختش با حالت خواب و بیدار دراز کشیده بود. او تا مرا دید، بلند شد و روی تخت نشست و مصاحبه اول از همین نقطه آغاز شد…

*****

بعد از مصاحبه، به سمت اورژانس حرکت کردم. خبری نبود. از آنجا به سمت سوپرمارکت نزدیک بیمارستان رفتم تا کمی اقلام مورد نیاز برای بقا را تهیه کنم. هوا تاریک شده بود. باد خاک‌آلود تندی هم که با قطرات باران درآمیخته بود، در حال وزیدن بود. تا به پاویون برسم، گِل‌آلود شده بودم. سر تا پا. کمی از مسیر را در سایبان درختان پناه گرفتم تا اوضاع بیشتر از این پیچیده نشود :”)

*****

حدود ساعت ۹:۴۰ بود. به سمت اورژانس حرکت کردم. در فاصله ورودی تحت نظر مردان و زنان رفتم و آمدم. در همین حین، به یاد چندتن از اساتیدم بود. بسیار زیاد. از ابتدای روز. در آن لحظات، آن یادآوری خیلی بیشتر شده بود. ملموسِ ملموس. کاش می‌توانستم تماس بگیرم و به آنها بگویم. از یکی از آنها، Aha Moment ای که در یک کشیک نسبتاً خلوت با او تجربه کردم، به خاطرم آمد، از استاد گرانقدر دیگری، نحوه تعامل با بیماران و همراهانشان و حفظ خونسردی در پاسخگویی به آنها در اوج خستگی و از استاد محترم دیگری، نحوه تعامل با دانشجویانش. همه و همه از مقابل چشمانم می‌گذشت. اگر بگویم تقریباً لحظه‌ای نبود که قدردان زحمت‌هایشان نباشم، اغراق نکرده‌ام. کمی گذشت تا اتندینگ کشیک هم برای ویزیت به اورژانس رسید. کمی بعد، باهم به سمت تخت بیماران حرکت کردیم. ساعت تا ویزیت آخرین بیمار، تقریباً ۱۲ شده بود. بعد از خداحافظی، مجدداً به سمت پاویون حرکت کردم تا اولین تجربه کشیک اینترنی اینچنین به لحظات پایانی خود نزدیک شود…


برداشت سوم؛ از سه‌شنبه – هشت / دو / پنج

عصر روز دوشنبه را به ساخت پاورپوینت گرند راند فردایش مشغول بودم. مصاحبه‌ام را با بیمار چند مرتبه پیگیری کردم و با خانواده‌اش هم تلفنی صحبت کرده بودم. دیگر زمان آن بود که اطلاعات را یکپارچه کنم. اظهارات والدین بیمار – بجز مقدار اندکی که بیمار ماهرانه در شرح حال چیزی از آن نگفته بود – تقریباً یکسان بود؛ جوانی حدوداً ۲۰ ساله که با شکایت انزوا در مرکز روان‌پزشکی بستری شده بود و خانواده‌اش فکر می‌کردند که او افسرده شده. استاد راهنمایم – در این گرند راند – قبل‌تر به من گفته بود که به موارد دیگری – مثل اسکیزوفرنی – فکر کنم. حقیقتش را بگویم، در مصاحبه اول نشانه‌ای از آن ندیدم. شاید افسردگی را در کنار اختلالات شخصیتی می‌دیدم اما رفته‌رفته که مصاحبه‌ها را انجام دادم، راهنمایی استاد برایم روشن‌تر شده بود، بسیار روشن‌تر. به بیمار گفته بودم که احتمالاً اساتیدم بخواهند با شما مصاحبه کنند و از او رضایت ضمنی گرفته بودم…

حال سه‌شنبه فرا رسیده بود و باید اولین ارائه‌ام را در مقابل هیئت اساتید روان‌پزشکی تجربه می‌کردم. حقیقتش را بگویم، تا قبل از جمع شدن همه اساتید، کمی مضطرب بودم و سِن سالن برگزاری جلسه را – به اصطلاح – متر می‌کردم :”) اما به محض اینکه ارائه آغاز شد، انگار نه انگار. همه اضطراب فروکش کرده بود. وقتی به قسمت History of Present Illness رسیدم، سعی کردم سیر بیماری را به گونه‌ای روایی و یکپارچه بیان کنم. امیدوارم توانسته باشم این‌کار را انجام دهم. کمی بعد از ارائه، نوبت به مصاحبه با بیمار رسید. وی را دعوت کردیم تا در حضور اساتید با او مصاحبه کنم. وقتی سوالاتم تمام شد، هیئت اساتید شروع به پرسش سوال از بیمار کردند. کمی بعد هم که مصاحبه تمام شد، از صبر و حوصله بیمار تشکر کردیم و وی به سمت محل اسکانش راهنمایی شد. حال نوبت آن بود که اساتید تعدادی سوال از من بپرسند. در این لحظه، دیگر روی سِن نبودم. روی یک صندلی مقابل چهار استاد نشسته بودم. نفر پنجمی هم در انتهای سالن نشسته بود که او را به درستی نمی‌شناختم. استاد روبه‌رویم، همان استاد عزیز راهنمای این گرند راند بود. وقتی صحبت‌ها به انتها رسید، ناخودآگاه با صدایی زیر لب رو به‌ ایشان گفتم؛ هوووف! و لبخند دلنشینی بر چهره وی نمایان شد :)) کمی گذشت تا تبادل نظر اساتید به انتها برسد. ساعت در آن احوال، حدوداً ۱:۰۵ بعد از ظهر شده بود و با اعلام رسمی هیئت استادان، آن روز آموزشی به انتها رسیده بود…

تصویر اسلاید اول
تصویری که دوست عزیزی قبل از حضور همه اساتید، به ثبت رسانده بود.

2 پاسخ

  1. چه متن روایی دقیق و جذابی، شاید بشه گفت از “روز کاری” یا “اولین روزهای کاری” دوران کارورزی.
    خوشحالم می‌بینم که می‌نویسی دکتر جان، قلم و یادداشت‌ها مستدام باشه.

    1. سیدجان
      خیلی طول کشید ولی هرطور بود بالاخره شروع کردم.
      ممنون از پیغام قبلی، پاسخ رو برات فرستادم. اگر کاری ازم برمی‌اومد، خوشحال می‌شم کمک کنم.
      لطف داری به من همیشه، امیدوارم به سلامت در کنار خانواده لحظه‌هات رو بگذرونی :))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *