دلخوشی و تعارض دیدگاهها؛ از کشیک سهشنبه ۱۵ اردیبهشتماه ۱۴۰۵

بعد از پایان کلاس صبحگاهی، استاد به دنبال دانشجوی کشیک امروز میگردد. استاد عزیزی که به واسطه فاصله نه چندان زیاد سنی، میتوان با او راحتتر صحبت کرد. میتوان پرسید. میتوان کنکاش کرد. همان استادی که گرند راند بخش روان را با ایشان تجربه کردم. خود را معرفی میکنم. کمی بعد، پیامکی ارسال میکنم تا ارتباط تسهیل شود. از طرف استاد، چند تماس با اورژانس برقرار میشود. هنوز خبری نیست. خوشحال از فراغت حاصل شده، به سمت بخش حرکت میکنم. میروم تا از احوالات بیماران بستری بپرسم. میروم تا یادداشتهایی را به ثبت برسانم. هنوز تا انتهای روز، فرصت زیادی باقی مانده است…
برنامههای آموزشی روز به میانه رسیده. به سمت محل کلاسهای آموزشی حرکت میکنیم. گرند راند بعدی را برای ارائه آماده کردهاند. گفتوشنید هیئت اساتید در خصوص بیماران و بارش فکریشان، هر دیدهای را به هیجان میاندازد. البته خوب میدانم نه هر دیدهای را :”) اما به طرز خودفریبانهای دوست دارم خوشبین بمانم. برای من که اینطور میگذرد. از تعارض دیدگاههای استادهایمان بسیار آموختهام. گاهی شده از بعضی استادهایم دل خوشی نداشته باشم. نمیخواهم شِکِوهنامه تنظیم کنم، این دلگرفتگی به دلایل مختلف بروز کرده است اما، وقتی دیدگاه بالینیشان را مطرح کردهاند، عطای دلناخوشی را به لقایش بخشیدهام و از آنها بسیار آموختهام. همین تعارضها بعدها پایه و اساس بعضی جستجوهایم بوده و مرا قدردان وجود استادانم کرده است. میدانی چیست؟ بگذار تا بهانهاش پیش آمده، کمی موضوع را باز کنم. من قدردان وجود استادی هستم – که حتی گاهی علیرغم بد اخلاقی – نکتهای را به من آموخته. این قدردانی از باب یادگیری «چه کاری باید انجام دهم» است. همچنین قدردان وجود استادی هستم که مدیریت کلاساش چندان متناسب و حرفهای نبوده، مثلاً به شکل اسلایدمحور بوده. شاید اصطلاح بهترش اسلایدِرمَن باشد! قدردانی اینجا از باب یادگیری «چه کاری نباید انجام دهم» است. اعتراف میکنم که گاهی برای ارائههایم از روش دوم استفاده کردهام اما وقتی بهتر میبینم، بازخورد اینطور تجربهها چندان جالب توجه نبوده و باید سعی کنم تا میتوانم از این طیف روش ارائهها دوری کنم.

برنامههای آموزشی که به پایان میرسد، به سمت پاویون میروم. هنوز خبری نیست. چند روزیست بیخواب بودهام. همین که سرم را روی بالش میگذارم، از هوش میروم. به هوش که میآیم، پیامک استاد را میبینم و وحشتزده از خواب میپرم. خوشبختانه استاد پیشاپیش ساعت حضورشان را پیامک کردهاند و اتفاق خاصی نیفتاده است :”) مدتی قبل از استاد، میروم تا مراجعهکنندگان را بشناسم. کمی بعد، استاد از راه میرسد و باهم به سمت تخت بیماران میرویم. پنج مرد در تحت نظر مردان و دو زن در تحت نظر زنان. برای ویزیت عصر، زیاد به نظر میرسد. ابتدا دو مرد و یک زن مراجعه کرده بودند اما به محض حضور استاد، بر تعداد بیماران افزوده میشود. کارها باید سرعت بگیرند. همین موضوع باعث میشود که با راهنمایی استاد، برگه دستورات پزشک را پر کنم. از اولین تجربههایم میشود. در همین حین فکر میکنم چقدر داشتن دوستی که بتوان در این اثنا از این اولینها با او صحبت کرد، مایه خوشوقتی است. این فکر و ایده، بهنظر خیلی ساده و پیش پا افتاده میرسد اما، همین دلخوشیهای کوچک، مسیر خیلی از اقدامات بعدی را هموار میسازد. حزن از اینکه این موهبت را کمتر این روزها تجربه میکنم، کمی خودنمایی میکند اما اهمیتی به آن نمیدهم. نباید اهمیت بدهم. این فکر را از خود دور میکنم و به همراه استاد، به سمت تخت بیمار بعدی حرکت میکنم…
آخرینِ اولینها؛ از دوشنبه ۲۱ اردیبهشتماه ۱۴۰۵

امروز، روز کشیک آخر بخش روانپزشکی است. استاد کشیک امروز را در بخش میبینم. خود را معرفی میکنم و کمی بعد، پیامک معرفی را نیز ارسال میکنم. امروز آخرین روزی است که تجربه کشیک را در این بیمارستان تجربه میکنم. حس غریبی دارد. بعد از پایان برنامه آموزشی، به سمت اورژانس میروم. استاد قبل از من به آنجا رسیده. در نتیجه دَوان، همراهشان میروم. تعداد بیماران زیاد نیست و کارها خیلی زود به انتها میرسند.
عصر هنگام، به سمت اورژانس حرکت میکنم. چند بیمار جدید پذیرش شدهاند. دست به کار میشوم. از آنها که میتوانند صحبت کنند، کمی سوال میپرسم و از آنها که نمیتوانند، با همراهانشان مصاحبه میکنم. فرمها را طبق ترتیبی که یاد گرفتهام پر کرده و برگه دستورات پزشک را نیز آماده میکنم. فکرم مشغول میشود؛ چقدر فاصله سلامتی و بیماری، در عین دوری، نزدیک است. چقدر انسانها، قوی و ضعیف هستند. چقدر آستانه تحمل دشواریها متفاوت است و چقدر که به درستی یک بیمارستان، مینیاتور کوچکی از یک جامعه است (+). خیلی از نهان و عیانهای جامعه در مقیاس کوچکتر، به وضوح خودنمایی میکنند. به سمت بیماری میروم که به هوش نیست. میروم که علائم حیاتی وی را بررسی کنم. کار به انتها رسیده، استاد هم به سمت خروجی میروند و من هم بعد از کمی صحبت با دو دانشجوی پرستاری که در حال رسیدگی به احوال بیمار هستند، به سمت پاویون حرکت میکنم…

بعد از غروب آفتاب و بالا آمدن مهتاب، دوباره به سمت اورژانس میروم. تعداد بیماران زیاد نیست. بعد از اینکه ویزیت استاد به پایان میرسد، به سمت حیاط بیمارستان حرکت میکنم. امروز، آخرین کشیک بخش روانپزشکی است. امروز، آخرین روزیست که در مقطع پزشکی عمومی، میتوانم کشیکبودن در روانپزشکی را تجربه میکنم. امروز آخرین اولینهاست. حس غریبی حاصل میشود. تجربه کارآموزی روانپزشکی در شهریور ۱۴۰۴ و کارورزیاش در اردیبهشتماه ۱۴۰۵، هر دو از بهترین روزهایی محسوب میشوند که میشد تجربه شوند. به سمت بخش مردان حرکت میکنم. در مسیر از زیر درختان توت میگذرم که آثار رسیدن محصولاتشان را هر سو میتوان مشاهده کرد. نسیم ملایمی وزیدن میگیرد. بوی گلها محیط را عطرآگین کرده است. فضا، فضای شاعرانهایست. به این فکر میکنم که بعد از روانپزشکی، دوباره قرار است بعد از حدود ۸ ماه، به بیمارستانی برگردم که اکثر روزهایم را در آن گذراندهام. بیمارستانی پر از بیم و امید. به این فکر میکنم که از هر سو در این بیمارستان بگذرم، آخرین گذارم در روزهای روانپزشکی خواهد بود. مملؤ از همین فکرها، به مقابل بخش مردان رسیدهام. به ساعت که نگاه میکنم، حوالی ۱۱:۳۰ شب است. یادم میافتد که در این ساعت شب، در بخش کاری ندارم! محو فکرها شده بودم. مسیر را باز میگردم. بازگشتنی که فکر و خیالم را با خود اینسو و آنسو میبرد. چه روزهایی که در این بیمارستان گذشت. چقدر خوف و رجاء. چقدر حزن و سرور. یاد اسامیای میافتم که با یادآوریشان، لبخند بر چهرهام نمایان میشود. چهرههایی که زمان با بودنشان، تعریف نمیشود. از سوی دیگر، چهره افرادی را میبینم که بسیار از آنها رنجیدهام. رنجشی که یادآوریاش اصلاً خوشایند نیست. بگذریم، قرار نیست شِکوِهنامه بنویسم. با همین افکار از بیمارستان خارج میشوم. کمی تا حدی. کوچه و خیابانهای اطرافش را وارسی میکنم. کاری که تا به حال هیچوقت انجام ندادهام. آخر میدانی چیست؟ هیچوقت روز انتهایی بخش روانپزشکی نبوده است. کمی بعد، از بین سیاهی کوچهها، خود را به روشنی ورودی بیمارستان رساندهام. به میانه حیاط که میرسم، شکوفههای درخت انار را میبینم. چقدر زیبا هستند. به یاد میآورم که بهار، به میانه روزهایش رسیده است. چقدر این فصل دوستداشتنیست. چقدر سکوت آن سایبانهای نزدیک ورودی درمانگاه کمنظیر است. چقدر در خلوت نشستن و فکر کردن در آن فضا بینظیر است. غرق در همین افکار، آخرین کشیک بخش روانپزشکی در بهار ۱۴۰۵ به انتهاییترین ساعات خود نزدیک میشود…

پ.ن؛
در بخش روانپزشکی، چکلیست شرح حال کوچکی را روی کاغذ آوردم. برای سوال پرسیدن، به نظم ذهنی نیاز داشتم، باید مینوشتم. کمی بعد، آن چکلیست را به استادمان هم نشان دادم که لطف کنند و اشتباهاتم را گوشزد کنند. ماحصل آن نوشتنها و پرسیدنها، فایل کوچکی شد که در ذیل این پیام قابل دانلود است. پیشاپیش میبخشید اگر اشتباهی به چشم میآید یا اشکالات نوشتاری وجود دارد. محدودیت زمان بر اوضاع غالب شد. خوشحال میشوم که اشکالاتش را از طریق ایمیلی که در پاورقی وبلاگ وجود دارد، برایم ارسال کنید. تمام امیدواری نویسنده از نوشتن سطرهای این فایل این بوده که بتواند کارهایتان را – در بخش روانپزشکی – اندکی تسهیل کند و بتواند – حداقل کمی – کمک کند.
با تقدیم احترام.
2 پاسخ
چکلیست زیبا و دقیقی بود.
ممنون بابت دغدغهمندی و اشتراکگذاری
….
و گرندراندهای روان خیلی جذاب و جالبن😆
لطف دارین شما،
کاش بتونه – حداقل کمی – کمک کنه :))
حقیقتاً همینه. روان – هنوزم که هنوزه – خیلی قریب و غریبه :”)