وبلاگ شخصی

رخت بربند…

مرحله قرب و بعد…

از چهارشنبه ۱۴ مردادماه ۱۴۰۵

یکی از آخرین روزهای روتیشن اورولوژی و کشیک یکی‌مانده به آخر است. خوشبختانه یا متاسفانه، امروز و روز بعدش را کشیک هستم. دو روز پشت سرهم. خوشبختانه اتندینگی که کشیک را با ایشان می‌گذرانم (On-call هستند)، خوش‌اخلاق‌اند. خوش‌اخلاق و پاسخگو. از این موضوع خوشحالم. در حال حاضر، اورولوژیِ اینجا، رزیدنت ندارد و این یعنی مادامی که استاد در اتاق عمل باشد، من هستم و بیمار! و این موضوع، اضطراب‌برانگیز است. و این موضوع، وحشت‌افزاست. این یعنی از بدو ورود، باید استقلال داشته باشم. این یعنی باید چشمانم را باز کنم تا مبادا بیمار متضرر شود. و اینطور می‌شود که تقریباً هرچه می‌بینم را Overestimate می‌کنم و با حساسیت بیشتری گزارش می‌دهم، مبادا نادانستنم باعث آسیب به بیمار شود، مبادا اصل “Do no harm” یا “اول، آسیب نرسان” را زیر پا بگذارم. وقتی این لحظاتِ اورولوژی را با کشیک دیگری با اتندینگ دیگری مقایسه می‌کنم، به یک نتیجه می‌رسم؛ وقتی یک رابطه دوستانه بین استاد و دانشجو شکل می‌گیرد و اعتمادی نسبی بین‌شان جاری می‌شود، بسیاری از اصطکاک‌ها رخت برمی‌بندند. اصطکاک‌هایی که اگر نباشند، تجربه آن روتیشن می‌تواند مثال‌زدنی و کم‌نظیر باشد. تجربه دیگری نیز پیدا می‌کنم که خیلی برایم دلنشین است. به وضوح می‌بینم که چقدر یک استاد یا یک منتور، می‌تواند در جرئتِ مستقل فکر کردن و تصمیم‌گیری، کمک‌حال دانشجویش باشد. برای من که در آن لحظات، از ترسِ نادیده‌گرفتنِ علائم و نشانه‌ها از روی ندانستن به خود می‌پیچیدم، سرنخ دادن استاد حین گفتگوهایمان برای معاینه بیمار و اجازه یافتن برای تصمیم‌گیری مستقل، یکی از لحظات گنگِ دل‌نشین مسیر بود. مسیر واضح بود اما برای استاد، نه برای من. برای من مثل این بود که برای اولین‌بار بر جاده‌ای ناشناخته حرکت کنم و سعی کنم که از ستاره‌های آسمان – که همان علائم و نشانه‌هایی بود که در کتاب‌ها خوانده بودم – مسیر را پیدا کنم. ستاره‌هایی که نمود و بروزشان در اکثر موارد، مشابه توصیف‌های کتاب‌های مسیریابی نبود :”) استاد چون مسیر را قبلاً رفته بود، ترسی نداشت. و همین ترس‌نداشتن او، به من جرئت پیش‌روی می‌داد. قبلاً هم این حالت را تجربه کرده بودم اما خوب به خاطر دارم که به دلیل ترس خود آن استاد از مسیر، من هم دچار تردید شده بودم و هر گام را با ترس و لرز مضاعفی برمی‌داشتم. با داشتن آن تجربه، وقتی این فرصت جرئت‌ورزی را پیدا کردم، عمیقاً هر لحظه‌اش را به‌خاطر سپردم. یکی از واضح‌ترین آنها، مربوط به آخرین بیمارِ کشیکِ یکی‌مانده به آخر بود…

…حدود ساعت ۹:۳۰ شب بود که با استاد خداحافظی کردم. وی از صبح در اتاق عمل می‌گذراند و ارتباط‌مان به‌صورت تلفنی برای درخواست‌ها و بررسی‌های لازم برای هر بیمار برقرار بود. استاد پیش از اینکه خداحافظی کنیم، برای تعیین تکلیف بیماران به اورژانس آمد. بیمارها ویزیت شدند و بعد از مدتی که کار تمام شده بود، خداحافظی کردیم. تا حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب خبری نبود. من هم برای صرف شام به پاویون برگشته بودم. همان حوالی‌ها بود که از اورژانس تماس گرفتند و بیمار جدیدی را معرفی کردند. بیمار با شکایت درد بیضه یا Testis مراجعه کرده بود. اولین‌باری که حضور بیماری با درد مشابه را تجربه کردم، از ترس به خود پیچیدم که مبادا پیچ‌خوردگی بیضه یا Testicular Torsion را – که یک اورژانس اورولوژی است – تشخیص ندهم. خوشبختانه آن بیمار مورد Torsion نبود و تکرار چندمرتبه‌ای حضور بیماران با شکایت مشابه، از شدت آن ترس اولیه کم کرده بود. با این تفاسیر، حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب و بعد از تماس تلفنی از اورژانس، خود را به آنجا رساندم. قبل از اینکه سراغ بیمار بروم، از ایستگاه پرستاری راجع به سن او پرسیدم. گفته شد ۱۲ یا ۱۳ سال دارد. تنم لرزید، چرا که سن او، درست در محدوده سنی شایعِ بروز Torsion قرار گرفته بود. به سرعت خود را به او رساندم. پدر و مادرش هم آنجا ایستاده بودند. سوالات مختلفی مطرح کردم و از کیفیت و مدت درد پرسیدم. وقتی کار به معاینه رسید، متوجه فقدان یک رفلکس شدم. به‌نظر رفلکس کرماستریک (Cremasteric Reflex) وجود نداشت. نشانه‌ای که زنگ خطر را با شدت بیشتری به صدا درمی‌آورد. اول فکر کردم اشتباه می‌کنم. دوباره و سه‌باره بررسی کردم. نتیجه تغییری نکرد. رفلکس همچنان وجود نداشت. با استاد تماس گرفتم و وضعیت بیمار را گزارش کردم. کمی بعد، دوباره تماس گرفتم. چرا که سرویس طب اورژانس برای بیمار، سونوگرافی هم درخواست داده بود و حال نتیجه مشخص شده بود؛ آنها هم شواهدی به نفع Torsion رویت کرده بودند. دوباره با استاد تماس گرفتم و قرار شد استاد به بیمارستان برگردد. از استاد اجازه گرفتم که با ایشان به اتاق عمل بروم. تا جمله “اگه دوست داری، می‌تونی بیای” به پایان رسید، فاصله اورژانس تا پاویون را یک‌نفس دویدم. دویدم تا اسکراب بپوشم و چند دقیقه بعد، خود را به اتاق عمل رساندم. چهره‌های اعضای آن تیم عمل جراحی عاالی بود :)) کاملاً مشخص بود که روزشان را پرکار به انتها رسانده بودند. این را از چهره پف‌کرده‌ای که شاید تازه درجاتی از خواب را تجربه کرده، می‌شد فهمید. اما نکته‌ای توجهم را جلب کرد. جمع آن تیم، خیلی دوستانه برخورد کردند. خیلی خوش‌اخلاق بودند و این دو موضوع، نکته‌ای بود که سختی کار را به آرامی محو می‌کرد. حین آماده‌سازی بیمار بود که یکی از اعضای تیم، شروع به آواز کرد؛ “شبانگاهان تا حریم فلک…” چه صدایی داشت و همینطور ادامه داد… آن سطح از انرژی برایم عجیب بود. کم‌نظیر بود. کمی بعد، عمل جراحی آغاز شد. با خروج کیست بزرگی که اطراف طناب اسپرماتیک پیچیده بود، عمل جراحی به پایان رسید. فکر می‌کنم این تجربه بیمار دیدن، از اولین مرتبه بدون حضور استاد تا آخرین لحظه در اتاق عمل با حضور استاد و موفقیت‌آمیز بودن عمل، یکی از نادرترین لحظاتی بود که ممکن بود تجربه کنم. بعد از پایان عمل و خداحافظی با استاد، به سمت پاویون حرکت کردم. حرکت کردنی که با هر قدم، می‌دانستم دیگر احتمالاً نمی‌توانم دوباره تجربه‌اش کنم…


مرا بگذار تا حیران، بماند چشم در ساقی…

از پنجشنبه ۱۵ مردادماه ۱۴۰۵

کشیک روز آخر روتیشن اورولوژی… کشیک آخر است و با خود می‌گویم؛ “اگر از این سوی بیمارستان بگذرم، احتمالاً آخرین‌باری‌ست که از آن می‌گذرم”. تجربه روز آخر روتیشن، تمام خاطرات گذشته را زنده می‌کند. از این بیمارستان – علی‌رغم محیط قدیمی‌اش – خاطره بدی ندارم. بهتر بگویم، کفه ترازو به نفع خاطرات خوب بالاتر است. روزگار حیرانی را در زمان‌های متفاوتی در محیطش گذرانده‌ام. حیرانی که انتهایی ندارد و هربار به دنبال علتی برای ماجراجویی‌ست… روز آخر روتیشن است و از خوشبختی من است که می‌توانم دوستان عزیزی را ملاقات کنم. دوستانی که فکر نمی‌کردم لاین‌های کم‌تشابه‌مان، بعد از چندین ماه دوباره فرصت دیدارمان را فراهم کند. اتفاقاً‌ حوالی عصر که هم دوست عزیزی از آن گروه کشیک بود و هم من، زمانی که هنوز استادهایمان نیامده بودند و کارهای بیمارستانی هم به انجام رسیده بود، در گوشه سمت راست ایستگاه پرستاری نشسته بودیم و صحبت می‌کردیم. از آن صحبت‌های دوست‌داشتنی که با هرکسی نمی‌شود در میان گذاشت. اتفاقاً امروز مکالمه کاغذی فراموش‌نشدنی و بی‌آلایشی را در موعد شام با هم داشتیم و به‌صورت موازی و بدون اینکه همدیگر را ببینیم، یادداشت‌هایی نوشتیم. آن یادداشت‌ها احتمالاً، آخرین خاطره خوش آخرین کشیک این روتیشن بود… چه عجیب است این دنیا! همه‌چیز تا به خودت می‌آیی، به انتها رسیده. همه طول سفر، یک چمدان‌بستن است. چقدر فرصت کم است! چقدر مهربانی و لطافت یادآوری خاطرات، قریب و غریب اند…

به سبب تشابه اسمی با استاد، یک قاب فراموش‌نشدنی را هم از برگه دستورات پزشک ثبت کردم. کمی بعد، زمانی که با استاد خداحافظی کرده‌ام و تصویر یادگاری‌ای را هم، با هم به ثبت رسانده‌ایم، گوشه‌ای در ایستگاه پرستاری نشسته‌ام. به سمت واحد تریاژ حرکت می‌کنم که مردی به همراه همسرش وارد اورژانس می‌شود. زن، دست چپش را محکم گرفته و مرد، ظرفی در دست دارد که علت فشردن دست همسرش را به وضوح نشان می‌دهد. خواب از سرم می‌پرد. رسیدگی به کارهای بیمار آغاز می‌شود. در همان حین با خود می‌گویم؛ “یعنی این اتفاق، آخرین اتفاق پیش‌بینی‌نشده کشیک آخر است؟” شب است و سکوت شب، یادآوری خاطرات را راحت‌تر ممکن می‌کند…

هر دم، به ساز دیگری…

از جمعه ۳۰ مردادماه ۱۴۰۵

امروز آخرین کشیک روتیشن ارتوپدی است. روتیشنی که از نیمه ماه آغاز شد و حال به واپسین لحظات خود نزدیک می‌شود. حدود ساعت ۸:۳۰ کنار دیوار ایستگاه پرستاری ایستاده‌ام. ایستگاه پرستاری که در اولین کشیک ارتوپدی به تاریخ یکشنبه ۱۸ مردادماه، به‌طور کلی بازسازی شد! وقتی آن روز وارد بیمارستان شدم، صدای کنده‌کاری و کارهای ساختمانی بلند شده بود. نزدیک‌تر که شدم، دیدم قسمت ورودی اورژانس و تریاژ، در لحال دگرگونی هستند. مسئله اینجا بود که نمی‌شد اورژانس را تعطیل کرد. بنابراین، کار درمانی و کار ساختمانی در هم تنیده بود و کشیک آن روز تماماً با هر صدایی که فکر کنید همراه شده بود. حال دیگر خبری از آن کارهای ساختمانی نبود. نه که کلاً نباشد، اما به‌طرز چشمگیری پیشرفت صورت گرفته بود. روتیشن ارتوپدی – مثل روتیشن اورولوژی – رزیدنت ندارد و این یعنی ارتباط مستقیم اتندینگ و دانشجو برای رسیدگی به کار بیماران لازم است. خبر خوب این است که پرستاران باتجربه‌ای در این مجموعه شاغل هستند و این امکان وجود دارد که از آنها یاد بگیرم. از حدود ساعت ۸:۳۰ تا ۱۰:۳۵ که اولین مشاوره ارتوپدی درخواست شد، کمی درس خواندم و کمی هم به همکاری عجیب و درهم‌تنیده واحدهای مختلف بیمارستان خیره شدم. در اورژانس می‌توان اثر سیستم‌ها را به‌طور عینی دید. خیره‌کننده است. فعالیت واحدهای مختلف ممکن است در نگاه اول به چشم نیاید اما به‌شدت به‌هم وابسته هستند…

ساعت به حدود ۱۲:۴۰ بعد از ظهر که رسید، مرد حدوداً ۶۰ ساله‌ای را از سمت تریاژ آوردند که در اثر افتادن، از درد به خود می‌پیچید. در آن لحظه نمی‌شد مکالمه کاملی برقرار کرد. درد وجودش را گرفته بود. بیمار را بعد از کارهای اولیه، به واحد تصویربرداری رساندند و کمی بعد، گرافی بیمار آماده شد. گردن استخوان ران سمت چپ شکسته بود. نه تنها شکسته بود بلکه جابه‌جا هم شده بود و این یعنی، بعد از هماهنگی با استاد، بیمار کاندید عمل جراحی شد…

ساعت‌ها می‌گذشتند. چندین و چند بیمار دیگر پذیرش شد. ساعت به حدود ۵:۲۸ عصر که رسید، بیمار جدیدی پذیرش شد. بروز بالینی مشابه همان مرد حدوداً ۶۰ ساله بود. درد شدیدی تماماً اختیار بیمار را ساقط کرده بود. در مورد او اما، علت زمینه‌ای متفاوت بود. این اتفاق در اثر تصادف افتاده بود. از درد اندام تحتانی سمت راستش، توان صحبت نداشت. وضعیت بس ناراحت‌کننده‌ای بود. بعد از آنکه گرافی بیمار آماده شد، تنه استخوان ران سمت راست شکسته و به‌شدت جابه‌جا شده بود. برای او هم مقدمات انتقال به بخش برای عمل جراحی پیشرو فراهم شد…

چندین و چند مورد دیگر هم اتفاق افتاد. از در رفتگی فک تحتانی، تا شکستگی استخوان کتف و شکستگی بازو. دست‌اندرکاران سرویس طب اورژانس بی‌وقفه مشغول بودند. لحظات غریبی بود. در اوج آن شلوغی‌ها و صحنه‌های ناراحت‌کننده، اثر کلام را، معجزه محبت را و تاثیر هر سیستم بر سیستم دیگر را واضحاً می‌شد دید. اگر کسی از حرکت باز می‌ایستاد و جای خالی‌اش پر نمی‌شد، بخشی از سیستم قادر به ادامه فعالیت نبود و اگر حتی بخشی سریع‌تر از معمول هم کار می‌کرد، باز مشکل‌آفرین می‌شد. وقتی حدود ساعت ۱۱:۳۰ شب به همان نقطه ابتدایی ایستگاه پرستاری در زمان آغاز کشیک برگشتم، فرصت پیدا کردم که از چشمان نیمه‌بازم ببینم و کمی در افکار خود غوطه‌ور شوم :”) فکر به اینکه احتمالاً امروز آخرین روزی بود که می‌توانستم این شرایط را تجربه کنم، فکر به اینکه از هر گوشه‌ای که امروز در بیمارستان بگذرم، آخرین فرصت گذارم در آخرین کشیک روتیشن ارتوپدی خواهد بود…

به امید…..

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *